شب چهاردهم نمایش " بیرون پشت در "

شب چهاردهم نمایش " بیرون پشت در"

امشب بالاخره استادان مریم خانم کارگردان، " کتایون فیض مرندی "،  و "علی پویان "  به دیدن نمایش آمدند. مریم خوشحال بود. اما گله داشت که چرا یکی دیگر از اساتیدش " امیر دژاکام" نیامده است. فقط یک فردا را فرصت دارد.

از دیگر دوستان ارجمندی که امشب محفل کوچک نمایش ما را رونق دادند، منصور خلج، و منصور میرزا بابایی ، توماج دانش بهزادی و دختر خواهر بهناز که امشب به ما منت گذاشته و آمده بود کار خاله اش  و ما را ببیند، ممنون و سپاسگزاریم.

 در آخر نمایش از دوستان دعوت به عمل آمد که عکسی به یادگار بگیریم. محبت کردند و آمدند و ایستادند. و من می خواستم این عکس را در فیس بوک بگذارم، اما متاسفانه این شب ها وضعیت اینترنت بسیار وخیم است. ساعت چهار صبح وصل شد و من به عکس جدید شب سیزدهم دسترسی نداشتم و به اجبار عکس تکراری گذاشتم. الان که ساعت ده شب است هنوز اینترنت منطقه ی ما قطع است. اکنون این مطلبم را تایپ می کنم و به انتظار وصل شدن اینترنت می نشینم تا زمانی که وصل شد، برای دوستان پست کنم.

چراغ قوه ای که خراب شده بود دیگر نمی توانست سایه روشن های دلخواه مریم را ایجاد کند، و دیروز با عجله یک چراغ قوه با نور ضعیف تهیه و کار راه اندازی کرد، امشب جایش را به یک چرا غ قوه ی کار درست و پر نور از جیب مبارک کارگردان داد. مریم به هر که می رسید، با شوق  نور آن را نشان می داد. این همان نوری بود که اکسپرسیونیزم مورد علاقه اش را تامین و تضمین می کرد. به سایه روشن های تشکیل شده نگاه می کرد و می گفت این نوری بود که من از اول می خواستم. حیف که بد شانسی در دوشب آخر رسید. گفتم خب نگرش دار برای کارهای بعدی.

دوشب است که گروه دوم " مرتضی ضرابی "  اجرای شان تمام شده و رفته اند. جای ما بازتر و انسانی تر شده اما نمی دانم چرا هنوز بخشی از دکور و میز و صندلی هایشان را نبرده اند. اما  در مجموع خیلی نسبت به روز های پیش فرق کرده، راحت تر رفت و آمد می کنیم.

امشب در کل کارم بد نبود. به هیجان آمدم اما دیشب یک اجرای دیگری بود. فردا اجرای آخر ماست. ببینیم چه خواهد شد. آیا خاطره بیاد ماندنی از شب آخر خواهیم داشت؟ فردا این اجرا به خاطره ها ی مان خواهد پیوست و خواهد مرد. اما فیلمی شخصی از آن گرفته شده که امید وارم خوب شده باشد. بهر حال اقدام به فیلمبرداری کاری بسیار مغتنم است. چون نمایش حکم زندگی یک پروانه را دارد، یک بار در شب اجرا به دنیا می آید و در همان شب از دنیا می رود. ممکن است کودکی زیبا باشد و ممکن است کودکی معمولی و یا خدای ناکرده ناقص الخلقه به دنیا بیاید و بمیرد. اما فیلمبرداری از جریان اجرای یک نمایش ،  تولد این کودک را یک بار برای همیشه ثبت می کند. باید دعا کرد که آن شب همه چیز به جا و درخور ثبت باشد. و دیشب که فیلمبرداری کردند، حال همگی ما خوب بود.

شب سیزدهم نمایش " بیرون پشت در"

شب سیزدهم نمایش " بیرون پشت در"

امشب هم مهمانان عزیزی قدم به روی چشم ما گذاشتند. قطب الدین صادقی. بهزاد فراهانی. اصغر همت. شمسی صادقی. نقی سیف جمالی. سیاوش چراغی پور. ناصر شیر محمدی. پرویز بزرگی. باز هم بودند حافظه یاری ام نمی کند. اگر دوستان یاد آوری کنند در ادیت پستم  نامشان را می آورم. منت پذیر محبت آن ها هستم.

مریم خیلی خوشحال شد که استاد راهنمایش " قطب الدین صادقی" به دیدن نمایشش آمده. در انتها  از حضور او و بقیه هنرمندان تشکر کرد. مدعوین چهره های خندانی داشتن به هر کدام از صورت ها که نگاه می کردم ته تبسمی از رضایت را در چهره هایشان ها یشان و به خصوص در تشویق نهایی شان می دیدم . اما به صورت استاد صادقی که نگاه کردم، چهره اش دژم بود و کمی سقف و سپس  زمین را نگاه کرد. حتی به مریم نگاه نکرد و به تشکر او با نگاه هم پاسخ نداد. نمی دانم بین این استاد و شاگرد چه گذشته است. چهره ی صادقی را هرگز چنین گرفته و عبوس ندیده بودم. خدا یا چه شده ؟ یک لحظه از ذهنم گذشت ، نمایش که بشارت بدی نمی دهد. من و بقیه ی بازیگران هم  هر یک به سهم خود ، به شاگردی او افتخار می کنیم و هر کدام به تناسب ظرفمان در ساختن این مرثیه ی جنگ زده ها سعی کرده ایم، حضور استاد مان را قدردانسته و سپاس گزاریم . البته اگر از کار بدش آمده ، حق با اوست. زیرا معتقدیم حق با تماشاگر است. مخصوصا که تماشاگرمان استاد صادقی است. ولی دوست دارم بدانم که مشکل از ماست یا از نمایش، یا از چیز دیگر؟ آیا من کار بدی کرده ام؟ از من بدش آمده ، یا از مریم ؟ یعنی این قدر کار ما بد بوده ؟

در پایان، این کارگردان من که شش نمایش برای او بازی کرده ام، به سوی من آمد. همدیگر چون دو دوست دیرین، در آغوش گرفته بوسیدیم. از حضورش تشکر کردم. دیگر لبخند می زد، اما لبخندش شیرینی سابق را نداشت، تا این که چشمش به بهناز که کنار من بود افتاد. گل از گلش شکفت، خنده اش بلند و صدا دار و شوخ شد . رو کرد به  هر دوی ما و به طنز گفت ماشالله چند شیفته کار می کنن، حتما ساعت ده شب هم میرن سر یک نمایش دیگه.( منظورش بازی بهناز در نمایش میکاییل بود که بعد از نمایش ما باید سر کار او می رفت) گفتم جوانی و انرژی است دیگه استاد ...هر سه خندیدیم و من در دل از بهناز تشکر کردم که باعث شد یخ استاد آب شود. در عکس دستجمعی یادگاری که با هم گرفتیم دیگر، دستش را روی شانه ام حس کردم و خوشحال شدم.

بهزاد فراهانی اما برای ما دست می زد. چهره اش نشان خوشامد پنجاه ، پنجاه داشت. ولی خسته نباشید گرم تری به من و بچه ها گفت. به نظر تعارف نمی آمد. رضایت از نمایش در چشمان بهزاد به چشم می خورد. از حضور او هم همه خوشحال بودیم و سپاسگزاریم.

 بقیه ی دوستان هم تک تک خسته نباشید گرمی گفتند و حضور و محبت شان خستگی را از تن بچه ها  به در کرد. از ایشان شاکریم .

اصغرهمت ضمن خسته نباشید و با هیجان و لبخندی ازرو لطف و مهرو شعف گفت حیف از این نمایش و این همه تلاش، ای کاش در سالن بهتری به نمایش در می آمد و تماشاگران بیشتری آن را می دیدند. از حسن ذن او ممنونیم.

 مریم می گفت یکی از تماشاگران چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که  گریه می کرد. شب خوب وفراموش نشدنی بود. اصلا توجه تماشاگر امشب، آن قدر بود که همه ما را به هیجان آورده بود. من امشب به هیجانی مضاعف رسیده بودم و بده بستان جفت و جوری با حمید داشتیم ، هر دو مان  از صحنه مان حال کردیم. این را حمید در رختکن هم اشاره کرد و گفت انرژی خوبی از آن سوی تماشاگر به این سو منتقل می شد. راست می گفت. محمد هم تایید کرد. خاک پایشان را می بوسم.

 

شب دوازدهم نمایش " بیرون پشت در "

شب دوازدهم نمایش " بیرون پشت در" 
امشب , فر زانه نشاط خواه ، و شیوا مهر زاده و سلیمان داوودی و دو برادر زاده عزیزشون و مهرداد دوانی مهربان قدم روی چشم ما گذاشتند و به دیدن نمایش ما اومدن .به محفل کوچک ما رونق بخشیدند. اما از دوستان بسیار عزیز ی که انتظارش را داریم خبری نیست . خب شرایط سخته . انتظار زیادی نمیشه داشت.ولی چرا من می رم کارشونو می بینم؟ ! ولی اونا نمی یان کار منو ببینن. احتمالا از دیدن من خسته شدن.
ما فقط سه اجرا بیشتر نداریم. تا جمعه هستیم.

 

شب یازدهم نمایش " بیرون پشت در"

شب یازدهم نمایش " بیرون پشت در"

امشب، امیر حسین آهنین جان میهمان عزیز گروه ما بود و یکی دو عزیز دیگه که مریم اسمشونو برد ولی من یادم رفته  قدمشون روی چشم من.  اجرا هم به جز یک لغزش لفظی از من ، گرم بود.  حمید امشب انرژیک تر شده بود و به هیجانی مضاعف رسیده بود. چون من هر شب از پشت صحنه همه بازی ها را نظاره می کنم این طور فکر می کنم. ولوم حال امروزش چند درجه بالا رفته بود، می دیدم که از کارش داره لذت می بره و من سعی کردم باهاش بیام. منم در پاسخ به اون یک کمی رفتم بالا. شاید لغزشم هم بیشتر به خاطر اون بود.

سیاوش حالش بهتر شده بود. خب خدا را شکر. جمله ها قطاری از دهنش بیرون نمی آمد. پشت هر جمله فکر دیده می شد. دیشب طفلک تب داشت.

دیشب گفتم گروه سوم لوازم شونو جمع کرده بودند و رفته بودند، جا باز شده بود و رفت و آمد از پشت صحنه به راحتی امکان پذیر شده بود، چقدر احساس راحتی می کردم. اما امروز به مجرد ورود مریم و من با مقدار زیادی از لوازم گروه سوم جدید که بعد از گروه دوم اجرا دارند، مواجه شدیم که پشت پرده ریخته شده بود، بطوریکه رفت و آمد را برای بازیگر مرد و زن نمایش ما غیر ممکن می کرد. مریم به علیرضایان گفت و این دوستان با وفا دست بکار شدند و کمک کردند و همه آن وسایل را پشت پرده و در اتاق کوچک رخت کن جا سازی کردند. در مجموع راه رفت و آمد ما پشت صحنه خیلی بهتر شد.

مریم  به شدت از دست استادانش شاکیه که چرا نمی یان کارشو ببینند. مگه نمی خوان به این کارش نمره بدن؟! پس چرا بی اعتنایی می کنند، بیشتر از چهار اجرا نمانده . من که از مناسبات شاگرد و استادی مرسوم در این ملک سر در نمی یارم ، ولی به نظر من مریم یک شاگرد مستعد و پرتکاپو و خلاقه. باید مورد توجه قرار بگیره. کارش خیلی جدیه . سرهم بندی و برای نمره گرفتن  نیست. چقدر هم تا به حال هزینه کرده . از همه مهم تر ، در زمانه ای که در اکناف و اطراف ما چهره کریه جنگ ، جوان ها را به کام مرگ می کشه ، نمایشش حرف روز را می زنه که به نظر من چه بسا تشویق هم داره. نمایش " بیرون پشت در" مرثیه ی همه جنگ زده ها، همه آسیب دیدگان جنگه. که مریم خودش متولد اهوازه وقتی کوچک بوده، جنگ رو به چشمش دیده. هر شب وقتی نامه ی مصیبت شخص اول نمایش "  بکمان" به آخر می رسه ، مریم چشماش پر اشک می شه و با صورت خیس به استقبال تماشاچی ها میاد. و فکر نمی کنم داستان مریم رو استاد هاش ندونن ؛ اما چرا بی خیالی می کنند و شور وجوش و جزع و فزع این دختر را نمی بینند برام حیرت آوره. خب شاید تو ی این چهار شب باقی مانده بیان. اگر نیان، نمی دونم این طفلک چطور می خواهد نمره بگیره. که من  این را هم تناقضی روی تمام تناقض ها تعریف خواهم کرد. من از استاد قطب الدین صادقی که استاد راهنمای این دختره تعجب می کنم. امشب وقتی کف پوش را جارو می زد، ازش پرسیدم چی شد این استادانت. طفلک بغضش گرفت و گفت دیگه کارم کشیده به التماس. استادان را چه میشه که این هنرجو کارش به التماس کشیده. اگر با مریم لج کرده و برای دیدن کارش نمی آد، دست کم برای دیدن کار من که شش نمایش باهاش کار کردم، باید بیاد و از من بپرسه چرا با این گروه کار می کنم. تا من براش بگم که چقدر این گروه با شرفه. همان شرافت حرفه ای و عشق به هنر تئاتر، که او در تمرین ها برای من بازیگرش تعریف می کرد.

شب دهم نمایش " بیرون پشت در"

شب دهم نمایش " بیرون پشت در"

هر چی سعی می کنم زود از مریم "  کارگردانمون " برسم، نمی تونم . وارد که میشم، می بینم مریم روی نردبان داره پرده های زمینه را با سوزن ته گرد می دوزه و وصله پینه می کنه. از پشت پرده، همین طور که به صورتم فن می مالم وامی ستم به تماشاش. با چه شوقی این کارو می کنه به هیچ کس هم اجازه نمی ده اون کار حساس رو انجام بده . جالب این که پای نرده بومو یک جوون قلدور گرفته که مریم نیافته. چند تا از اول کار دستیار داشت که هی عوض شدن بعضی هاشون جا زدن . شاید به خاطر سختی کار، شایدم کار بهتری بهشون پیشنهاد شد . چه می دونم. بعد از چندین خرابکاری ، دیگه فهمیده که نباید به هیچ کس اعتماد کنه خودش آستین هاشو بالا می زنه و یک تنه کار ها رو انجام میده اما از حق نگذریم ، علیرضا رضوانی و علی کوچیکه خوب کمکی براش هستند. سیاوش و محمد هم همین طور.

امشب سیاوش تب داشت . شیشه مرحم آرام بخش گیاهی سینه اش دستش بود و این ور و اون ور می رفت و نگران بود که با این تب می تونه خوب بازی کنه. یادم افتاد که استاد می گفت بازیگر حق مریض شدن نداره . بازی اش که شروع شد، وایستادم به تماشای صحنه اش. دیدم امشب ریتمشو تند کرده . خیلی تند تند حرف می زنه. کلمات و جملات تازگی براش نداره ، تازه از دهنش بیرون نمی آد. روتین و از حفظ میگه . خدا کنه هر چی زود تر حالش خوب بشه.

بعد از اجرا با حمید رفتم کارشونو" بالاخره این زندگی مال کیه " را در ایرانشهر دیدم. شب خیلی دیر شده بود. دویدم که به مترو برسم. نموندم که از حمید برای لطفش تشکر کنم. امشب جبران می کنم. کار قشنگی بود. ولی من خسته بودم. چند جاش هم چرت زدم. باید یک بار دیگه برم و حتما یک مطلبی راجع بهش بنویسم. کاراز نظر محتوای فکر خیلی با ارزشه. اجرای خوبی هم داره. تمام سالن پر بود، کناره های سالن هم صندلی گذاشته بودند. تماشاگران نشسته بودند. خیلی خوشحال شدم.

نگاهی به نمایش " من " به کارگردانی فرهاد تجویدی عضو انجمن بازیگران۹۳/۶/۲۸

 

نگاهی به نمایش " من "

نوشته ی : حمید ورد و فرهاد تجویدی

به کارگردانی : فرهاد تجویدی

"من "  اول شخص جمع شد

نمایشنامه ی " من" را  "حمید ورد" و "فرهاد تجویدی" نوشته اند و کارگردانی آن  را  "  فرهاد تجویدی " عهده دار است. بازیگرانش، بیش از پنجاه نفر دختر و پسر از ۱۸ تا ۲۵ ساله و عاشق بازیگری اند که در کلاس های کارگاهی آقای تجویدی در فرهنگسرای اندیشه ثبت نام کرده اند و آرزو دارند در آینده بازیگران تئاتر، تلویزیون و سینما شوند. این نمایش حاصل یک سال و اندی آموزش های کارگاهی به این جوانان است که همراه استاد شان این شب ها به صحنه ی تالار "محراب "جان تازه می بخشند.

نمایش داستان خطی ندارد اما از یک موقعیت مشخص آغاز می شود. نوعی(آئینه نمایشی ) یا نمایش در نمایش است.(کارگردان نمایشی درست موقع اجرا، در مقابل تماشاگران منتظر، از گروهش قهر می کند و می رود و بازیگران را در مقابل تماشاگران تنها می گذارد. این بازیگران عاشق نمایش، در این موقعیت ، تصمیم می گیرند زندگی خود را برای تماشاگران به نمایش بگذارند و هر یک  "من " خود را به شکل داستان های متعددی به نمایش می گذارند. آن ها کولاژی از اتفاقات ناپیوسته و مجزا که در کل جامعه به صورت های پیدا و پنهان  پیوند دارند و روزگار ما را تشکیل می دهند را در مقابل چشمان مان  جان می بخشند.

حکایت آرزوها ، ناکامی ها ، دل شکستگی ها و حرمان های نسل نوی است که در میان دو دریای ناآشنا، (گذشته و حال، بودن و نبودن، خواستن و نخواستن. توانستن و نتوانستن،) غوطه می خورند و سرگردان، این سو و آن سو می روند.

شور و انرژی این جوانان به قدری است که تماشاگر را میخکوب می کند و ریتم بجای نمایش به ملال، مجال و میدان نمی دهد. این شور و انرژی، به یمن داشتن هدف هایی که کارگردان به آن ها پیشنهاد کرده و برای این بازیگران به صورت امری واقعی و باور پذیر درآمده، به تماشاگر منتقل می شود. به عبارت بهتر "من " سرگذشت تعدادی " من " است که خود را تعریف می کنند و به نمایش می گذارند آن ها نشان می دهند "من" مرادف است با: دشمنی، نفاق و جنگ و ظلم. قهرمان این نمایش یک نفر نیست بلکه همه بازیگران آن به نوبت قهرمان این داستان ها هستند. خصال هر یک به گونه ای متفاوت بیان می شود. یکی جوانمرد، یکی دزد و خائن، دیگری ظالم آن یکی مظلوم و...توصیف همه این قهرمانی ها لحنی طنز آمیز دارد. " تجویدی " این تضادها را نه به صورت دراماتیک و تراژیک بلکه به صورت تصاویری کمیک و طناز به نمایش گذاشته و بیان می کند و تلخی و گزندگی آن ها را با رفتار کمیک می گیرد. راز موفقیت نمایش " من "‌هم در همین نگاه است و" چارلی چاپلین " را در یاد ها زنده می کند که با کار های خنده دار، تلخی کنه تضادها را به کام بیننده شیرین می کرد.

تجویدی شکلی را که برای این مضامین انتخاب کرده،  سراسر تلفیقی از انواع و اقسام آموزه های هنر نمایش و بازیگری، از بیومکانیک " میرهولد"  و" پرفرمنس آرت " گرفته تا  واقع گرایی " سیستم استانیسلافسکی " و استیل فاصله گذاری " برشت "  و انواع " ژست های روانی"  پیشنهادی "میخائیل چخوف " و ... را به خدمت گرفته و با اجرای این نمایش عملا به هنر آموزان در کارگاهش تدریس کرده و توسط خود آن ها به صحنه آورده است. در میان این انواع و شیوه ها و شگرد های  بازیگری، همچنین برخی اشکال کمدی بوف، و ادا و اطوار غلو شده ( گروتسک) کمدی کلام و موقعیت و برخی اشکال نمادین را نیز برای حظ سمعی و بصری تماشاگر مانند کیف زنی در مترو، بازی فوتبال ، اجحاف در نانوایی سنگکی و کتابخانه سوت و کور و غیره را به یاری گرفته و چاشنی نمایش اش کرده است. سرگذشت هایی که روایت و بازی می شود، هریک نوعی تاثیر را در تماشاگر ایجاد می کند. گاهی می خنداند ، لحظه ای متاثر می کند و زمانی به تعجب وا می دارد. اما بیشترین تاثیری که بر تماشاگر می گذارند، انتقال انرژی است که مرحون نظم و ریتم بی وقفه و به جا و درست و تصویرسازی از طریق ایجاد فرم های نمایشی است که در این نمایش ، اهمیت فوق العاده و درجه اول  دارد؛ ما مفاهیم مندرج در نمایش را از طریق فرم های نمایشی دریافت می کنیم اما مهم این است که قراردادی که با تماشاگرش می گذارد، این اشکال را نه به صورت مجرد و فقط به خاطر زیبایی خود شکل، بلکه برای بازتاب مضامین منطبق با این اشکال به خدمت گرفته است.

توان بازیگران آن قدر به هم نزدیک است که نمی توان گفت کدام شان سرترند در حقیقت آن ها همه یک تنند و همگی کل واحدی را تشکیل می دهند که به اتکاء عنصر عشق به بازی گری و اعتقاد و تمرین و مهارت در عناصری چون: ایمان و باور، تمرکز، تخیل، و نظم و پذیرش عمل به  شعار یکی برای همه و همه برای یکی این مهم را هر شب به انجام می  رسانند. البته برخی لغزش ها در بیان و صدا را می  توان به حساب سن کم آنان گذاشت و با چشم پوشی به نفع مفاهیم محتوای غنی نمایش و اشکال زیبایی که می آفرینند، گذشت.

نمایش" من " علی رغم توصیه های " آدلف آپیا " که نمایش را اساسا به سه عنصر یاری گر تقسیم می  کرد: ۱- بازیگر: انتقال دهنده متن بر صحنه ۲- فضای سه بعدی: در خدمت پیکر متجسم بازیگر ۳- نور: عنصر جان بخشی و زنده نمایی دو عنصر بالا(۱) ، نمایشی است مطلقا بازیگر محور و بی نیاز از دکور سه بعدی و عوامل کمکی مانند وسایل صحنه ، و موسیقی. تنها نوری که بتواند پیکر بازیگران و اعمالشان را نشان دهد برایشان  کفایت می کند. فضا، خالی و لخت است و فقط بازیگران هستند که با نظم و هماهنگی، گاه مانند سربازان تعلیم دیده ای ظاهر می  شوند.  تماشاگر از سالن راضی بیرون می رود، وقتی در انتها از یکی از آن ها می پرسی چه دیدی، داستانی خطی بیاد نمی آورد اما به درستی می گوید واریته ای از جلوه ها و اشکال نمایشی، در باره ی زندگی خود را دیده است که به زبانی تصویری غیر متکلف و همه فهم اجرا شده  و اضافه می کند که او با همه این مسائل آشنا است و نمونه هایش را در زندگی خود دیده است.

در این نمایش با شخصیت به معنی کلاسیک آن روبرو نیستیم بلکه  اشکال بیرونی و تیپیک آدم ها و البته  غلو شده ( گروتسک)، آن ها را می بینیم . همین تصاویر بیرونی آدم ها از سر ضمیر شان خبر می دهند و آنان را معرفی می کنند. این نوع تصویر سازی به تماشاگر فرصت می دهد که بعد از نمایش، خودش بیاندیشد و کنه علت های این مناسبات را در ذهن خود ترسیم و مقایسه و قضاوت کند و آدم های اطرافش را بهتر بشناسد.

هدف نهایی این نمایش این است که بگوید " من " نباش. از من ناسازگاری ، نادرستی ، جنگ، و دشمنی می روید.  " ما " باش که از آن دوستی و الفت و برادری به بار می نشیند. و در پیکره نمایش " من " این اتفاق می افتد و  دیگر "من" اول شخص جمع یعنی "  ما " می شود. با وجود این که از منیت آدم ها انتقاد کرده و این گونه مناسبات بین آدم ها را درست نمی داند و طالب تغییر و تربیت آن هاست، اما به شدت اثری معتدل است، تند رو و یک جهته نیست بلکه عواطف انسانی رافت قلب را توصیه می کند. و به همین مناسبت اثری عاطفی است. نکته حائز اهمیت دیگر آن این است که از حرفه ی بازیگری در مقابل روابط غیر اخلاقی افرادی که از عشق پاک جوانان به حرفه ی بازیگری و به طور کلی از حوزه هنر سوء استفاده می کنند دفاع می کند.

گاه دیده می شود که جامعه هنری به عمد و یا به سهو یا تقلید و همانند سازی و یاغربی سازی، تحت تاثیر جو سازی آوانگاردیست های وطنی ، مبهم بافی ها و " تماشاگر فراری ده " هایی را به نام نمایش های آزمایشگاهی و کارگاهی مورد توجه و حمایت قرار می دهد که کسی از آن ها سر در نمی آورد. اکنون به نظر می رسد حق است که جامعه ی هنری این نمایش را که در نوع خود نو آورانه و  بی  بدیل است، تحت حمایت قرارداده، به عنوان یک نمایش نمونه و کم خرج ، از نظر تولیدی که حاصل یک لابراتوار بازیگری است، به مسئولین معرفی کرده و ایشان را تشویق کنند که اولا خود از این نمایش دیدن کنند و ثانیا شرایطی را فراهم نمایند که در مناطق مختلف  تهران و شهرستان ها به صورت رپرتواری به اجرا گذاشته شود. پیشنهاد می شود برای رونق تالار محراب یکی دو نمایش از این دست که تا کنون در تالار محراب به اجرا درآمده است، با تبلیغاتی مناسب، و بلیط نیم بها برای دانشجویان و دانش آموزان و همچنین معرفی تصویر پارکینگ خیابان همجوار، برای آن دسته از تماشاگران که معضل پارکینگ مانع از آمدن شان به مرکز شهر می شود، به صورت رپرتواری در کنار نمایش های عادی دیگرش به اجرا بگذارد، با این عملکرد، برای این تالار شناسنامه ی خاصی تهیه و ترسیم خواهد شد.

(۱) – آدلف آپیا، از کتاب (تئاتر جزیره کوچک آزادی ترجمه ناصر حسینی مهر)

 

کاظم هژیر آزاد

 

 

 

 

نگاهی به نمایش "برف سرخ" به کارگردانی ژاله صامتی93/7/2

نگاهی به نمایش " برف سرخ"

نوشته ی : ابوالفضل حاجی علی خانی

به کارگردانی و بازی : ژاله صامتی

شب عاشقان بی دل

" برف سرخ " ، بعد از نمایش "معاشقه حنجر و خنجر" دومین نمایشی است که از" ابوالفضل حاجی علی خانی" دیدیم. در نمایش اول، او هم نویسنده ، کارگردان وهم بازیگر بود، اما در "برف سرخ" فقط نویسنده است. مضمون هر دو نوشته از نمایش های سنتی مایه گرفته است. در اجرای " معاشقه ی حنجر" شاهد واریته ای از اشکال نقالی، پرده خوانی ، قوالی، تعزیه و... به بازیگری خود علی خانی بودیم ، ولی در " برف سرخ " وی در نوشته اش نمایش های تخته حوضی، و تعزیه را دستمایه قرار داده ، و به کارگردانی و بازی "ژاله صامتی" و بازی همسرش "ایرج سنجری" در تماشاخانه خصوصی "مشایخی" به اجرا گذاشته اند.

موضوع نمایش "برف سرخ" زندگی "رحیمه "و "رحمان" ،  زن و شوهر ی عاشق کار بازیگری در یکی از تئاتر های قدیمی، (شاید لاله زار تهران) است. آن ها عمری را در حسرت بازیگر شدن سپری کرده اند اما در شغل مسئول آکسسوار و جامه دار باقی ماندند.

رحیمه – مسئول آکسسوار بودم، جامه داری کردم ، منشی گری یاد گرفتم، سوفلور شدم.

رحمان – چایی دادم ، جارو کردم ، دکور زدم ، صحنه یاری یاد گرفتم ، دستیار شدم.

آن ها سی سال است که ازدواج کرده و در همین تئاتر زندگی کرده اند. بچه دار هم نمی شدند؛ در یکی از شب های نمایشی از مولیر، بعد از رفتن تماشاگران، در ردیف سیزده و زیر صندلی سیزده  بچه ای را پیدا می کنند که مادرش او را گذاشته و رفته است. آن ها بچه را برای خود بر می دارند، نامش را لیلا می گذارند و بزرگ می کنند. آن ها به داشتن چنین دختری افتخار می کنند:

رحیمه - لیلا راهی رو رفت که منو تو به خوابم نمی دیدیم. لیلا کاری کرد که منو تو سی سال نتونستیم  انجام بدیم ، صد سال دیگه هم موقعیت و شانسش رو پیدا نمی کنیم.

رحمان – هنر مند باید فرزند زمانه ی خودش باشه..... معلوم نیست با کدوم تخم نا بسم الهی می خواد بره زیر یه سقف؟!

رحیمه – بچه م داره با زمان خودش پیش می ره.

اکنون لیلا به کانادا رفته، هفته ی دیگر ازدواج خواهد کرد . بلیط و ویزا برای پدرو مادرش فراهم کرده ، زن و شوهر به تئاتر آمده اند تا لباسی مناسب و درخور شان عروسی دخترشان پیدا کنند و از مسئول تئاتر قرض بگیرند.

رحیمه - اومدیم یکی دو دست لباس رنگ و وارنگ خوشگل برای  مراسم حنابندون و عقد کنون و عروسی و پاتختی دخترم لیلا ببریم و بپوشیم.

شروع داستان، یک روز مانده به عید نوروز و عروسی دختر شان هفتم فروردین است. زن و شوهر به محض آمدن به اتاق لباس و آکسسوار تئاتر، فیلشان یاد هندوستان کرده، غرق در خاطرات اجرا های نمایش هایی که به نوعی در آن مشارکت داشته اند می شوند. رحیمه ، شروع می کند با لباس ها ی مختلف نقش های مورد علاقه اش "مده آ "، " کلئوپاترا " ، "  الکترا "،" آنتی گونه " را بازی می کند و در حسرت بازی روی صحنه :

رحیمه – خیلی دوست داشتم پری خانم یه شب نیاد سر اجرا اونوقت می گفتم زلیخا کیه و چی می گه و چیکار می کنه.

 رحمان که از نمایش های خارجی خوشش نمی آید و طرفدار تعزیه و نمایشی های سنتی است، با رحیمه بنای  کل کل  سلیقه و فهم هنر ی می گذارند. غافل از این که سرایدار، فراموش کرده آن ها در داخل اتاق هستند؛ در تئاتر را از بیرون قفل کرده به مسافرت می رود و آن دو در این اتاق حبس می شوند. تلفن و آب هم قطع است ولی برق دارند. در سال تحویل همان جا سفره ی هفت سین می چینند و تا روز سیزده بدر در این اتاق بدون آب و خوراک مانده، درست روز سیزده هر دو از گرسنگی می میرند.

با امکانات محدود، اما صمیمی تماشاخانه ی " مشایخی " برای نشان دادن اتاق حقیرانه ی یک تماشاخانه قدیمی خوب جفت و جور شده و شلوغی و به هم ریختگی اشیاء و لوازم نمایشی ، به واقعی بودن مکان کمک شایانی کرده است. شکل نمایش تخته حوضی و فاصله گذارانه ، ساده ، غیر تشریفاتی، و نرم و روشن است، اگر چه اثر، موضوعی دیرینه را مورد توجه قرار داده، اما سعی کرده با اشکال نو اجرایی این کهنه گی را از سیمای اثر بزداید و می توان گفت که تا حدی هم موفق شده است زیرا تاثیر مشخصی را در تماشاگر می گذارد. ولی  از آن جا که قصه ، بن مایه ی رئالیستی و واقعی  دارد، طرح چنین قهرمانانی که عمرشان را با نمایش و ادبیات در کنار گروه های هنری سر کرده و درس های بزرگی  از زندگی گرفته اند، ( دختری مدرن تحویل جامعه داده اند که اکنون در کاناداست)، قابل قبول نیست که این قدر بی دست و پا باشند و عقلشان نرسد که  از روزنی، سرو صدایی راه بیاندازند و یا دیواری را سوراخ کنند و خود را نجات دهند . یا مثلا عنوان کلمه سیزده در یافتن بچه  در ردیف سیزده، صندلی سیزده و مرگ در روز سیزده نوروز، به نظر می رسد تاکیدی است بر این که این عدد، در زندگی آن ها به واقع نحسی آور بوده است. ولی سوال این است : آیا دخترشان که به کانادا رفته، و از این وضع رهایی یافته احتمالا خوشبخت خواهد شد، با این نظر منافات ندارد؟ اما از آن جا که نیت خالقان این اثر خیر و در جهت دلسوزی به جماعت بی پناه تئاتری است، به غمض عین می توان پذیرفت و گذشت.

گفت: عیب می چون که بگفتی هنرش نیز بگو. نکته مثبت این اثر، انتخاب و انگشت گذاشتن روی زندگی یکی از محروم ترین و مظلوم ترین قشرهای عاشق هنر، که به واقع با تعطیل کردن تئاتر شان ظلم غریبی به آنان شده است. خیلی از بازیگران این تئاتر ها، نان شب شان وابسته به بازی در این نوع تئاتر بود. در یکی از فیلم های مستندی که در باره تعطیلی یکی از این تئاتر ها ( تئاتر پارس گویا) ساخته شده بود، از مرحوم "سعدی افشار" سوال شد حالا با تعطیلی این تئاتر چکار می کنید؟ او با طنزی که خاص شخصیت خودش بود گفت "  هیچی می ریم می میریم " به علاوه نکته ای که نمی توان از نظر دور داشت این است که این نمایش کار تئاتر، و این هنر را با تحسین نگاه می کند. و یکی از ضروریات تر بیت روح جامعه می بیند.

با همه غمی که در سراسر این اثر پراکنده شده است، ما با دو گونه خصلت در این زن و مرد مواجهیم که نمونه و نشانه ای از تضادی درونی در کل خانواده های ایرانی در وجود تقابل سنت و مدرنیته است. حتی در یک خانواده ی کاملا منسجم هم ، با وجود پیوند های عاطفی قوی، تفاوت نگاه و فرهنگ پذیری متفاوت را به روشنی می بینیم. رحمان مردی متعصب اما با رگه هایی از باور به تسامح و تساهل  باقی مانده است، ولی رحیمه، مثل مدآ ، یرما، آنتی گونه آزاد و جسور می اندیشد اما میدان عمل ندارد.درست مانند یرما سترون است ولی با این همه احتمالا اوست که باعث شده دخترش به کانادا برود. او با شیره ی جان خود نهال لیلا را پرورده تا در این جهان بال و پر بگیرد. با وجود پیوند متراکم خانواده گی، می بینیم که چگونه دو قطب متنافر نگاه ، یک دیگر را دفع می کنند. رحیمه نگاه به آینده دارد و رحمان در گذشته سیر می کند. اثر، به تعصب کور مرد، خرده می گیرد ولی خصال زن را ستایش می کند. و نیز در این غم نامه (تراژدی) لزوم همیاری کردن با این قشر را به ما ابلاغ می کند، و یاد آور می شود که اگر می گذاشتیم این آدم ها به کارشان ادامه دهند، شاهد این نوع فجایع نبودیم.

اگر چه نمایش  رگه هایی از امید را در نسل نو(لیلا) به صورت بسیار پنهان نوید می دهد، اما در قالب کلی، گویای بد بینی و نا امیدی برای بهبود وضعیت هنر دراین ملک است.

رحیمه – ما توی گذشته مون می میریم.

رحمان – اگه می شد بمیریم که خوب بود.

رحیمه – برام تعزیه می خونی؟

صدای لیلا – روزی که "برف سرخ" بباره ، بخت سیاه اهل هنر سبز می شه.

ولی این بد بینی به خاطر خرده گیری و یا زنجموره های بیهوده و عبث نیست . بلکه مبنا و پایه واقعی داشته، در جامعه ی امروز ما قابل استناد است . به علاوه این زن و شوهر بازی های خوب و صمیمی و گرمی را ارائه می دهند، گاه گاه با چاشنی شوخی های شخصی خودشان هم لطف خاصی به نمایش داده و برای آن کسانی که می دانند این دو زن و شوهرند و دخترانشان ، " یاس" و " نیاز" سنجری به پدر و مادرشان یاری می رسانند، حلاوت دیدن این نمایش را دو چندان می کند.

کاظم هژیر آزاد

بر پهنه ی دریا 93/6/30

 

PDF

مروری بر نمایش " بر پهنه ی دریا"

نوشته : اسلاو میر مروژک

به کارگردانی : پارسا پیروزفر

 خوراک، مضمون حیات بشر

اسلاو میر مروژک بن مایه نمایشنامه تخیلی و سراسر کنایی  و استعاری "بر پهنه ی دریا" را از طرح یک " اگر " آغاز، و با پرسش و پاسخ ادامه داده و به پایان رسانده است. وی از خود سوال کرده " اگر"  سه مرد، در تخته پاره ای از یک کشتی غرق شده هنوز زنده مانده باشند و تمام آذوقه شان را مصرف کرده و دیگر چیزی برای خوردن نداشته باشند، برای زنده ماندن چه می کنند؟ سپس به این سوال چنین پاسخ می دهد که: در اکثر فرهنگ ها خوردن مرده، (اکل میت) مجاز است اما آن ها مرده ای ندارند، حیوان هم نیستند که بزرگترین و قوی ترین شان کوچکترین و ضعیف ترین شان را بخورد. بنابراین به این نتیجه می رسند که اگر در طبیعت قاعده ازلی بر این است که ضعیف تر توسط قوی تر خورده شود، با خورده شدن یکی از سه نفر، دو نفر دیگر زنده می مانند .پس تصمیم می گیرند همسفر شان را به شکل غیر حیوانی و مدرن و با فرهنگ بخورند. بنابراین شروع می کنند به شیوه ی مدرن و اشکال دموکراتیک مانند رای گیری ، قرعه کشی ، انتخابات و... این آدم خوری را به انجام برسانند. رای گیری می کنند اما در رای گیری تقلب می شود، کمپین انتخاباتی راه می اندازند و نطق های قرای توخالی می کنند اما دچار چند دسته گی شده، نتیجه ای نمی گیرند و سر انجام به این نتیجه می رسند که مرد گنده، با همدستی و تبانی مرد متوسطه، مرد کوچکتر و ضعیف تر را به همان شیوه ی زور مدارانه ی حیوانی سلاخی کرده بخورند.

مروژک و پیروز فر، مفاهیم به اصطلاح مدرن اجتماعی چون آزادی و دموکراسی که ظاهری فریبنده  دارند را به  سخره گرفته و با مدعیان مجریان آن ها به شوخی می پردازند و لحظاتی کمیک و طنازی را برای تماشاگر فراهم می کنند و این نکته را تاکید می کنند که فقط شکل حیات انسانی تغییر کرده والا مضمون همان قانون جنگل، یعنی خورده شدن ضعیف به دست قوی است .

 سراسر نمایش به چیدن ترفندی توسط دو نفر مرد "گنده "  پیروزفر و مرد " متوسط "  شکیبا می  گذرد تا مرد "کوچولو"  چراغی پور را بخورند؛ اما چالشی بین آن ها در می گیرد. مرد کوچولو نمی خواهد خورده شود و به انحاء مختلف از زیر خورده شدن در می رود. سر انجام آن دو موفق می شوند با مدرن ترین ترفند، یعنی تبلیغات فریبنده ، روح ایثار و از خود گذشتگی فرد در مقابل جمع را در کوچولو بارور کرده و او را فریب داده و راضی کنند که خودش را مانند یک قهرمان خلق تصور کرده و به خورده شدن رضایت دهد.

بعد از این که مرد کوچولو به بهانه شستن پا، خورده شدن را به تعویق می اندازد، اما در همین مدت زمان شستن پا، مرد کوچولو ناگهان تحولی عجیب می یابد و حاضر می شود جان خود را وقف شعار های توخالی آن دو دیگر کند. این تغییر ناگهانی ایهامی را در مخاطب به وجود می آورد که آیا این شستن پا، استعاره ای به معنی تطهیر مرد کوچولو است یا نه ؟ خاصه این که در تمام بازی های بعد از شستشوی پا، در رفتار و سکنات مرد کوچولو تردید و عدم رضایت به چشم می خورد.

این داستان خیالی و کنایی درهای تخیل را به روی مخاطب باز می کند. مثلا می توان گفت که ( بر پهنه ی دریا) می تواند کره زمین باشد و این سه نفر نمایندگان چند کشورند، که کوچکترین اش  توسط بزرگترین کشور از بین می رود. یا این که دریک مملکت چند حزبی، احزاب برای پیروزی و کسب قدرت سیاسی، برای از میدان مبارزه بدر کردن حریف به انواع حیل متوسل می شوند. یا در قلمرو اقتصاد، می توان گفت قانونی حاکم است که سرمایه های بزرگ، سر انجام سرمایه های کوچکتر را می خورد و از بین می  برد و...

 مروژک بی چون چرا از طرح این ایماژها، قصد انتقاد سیاسی از اوضاع مسلط در کشور خودش را داشته اما طرحی را که به تصویر کشیده، جهان شمول بوده و می تواند در هر نقطه ای از این کره خاکی بوقوع بپیوندد. او، در بر پهنه دریا هم ، مانند کارهای دیگرش از مایه کمیک و طنز بهره می برد. این بی تناسبی بین شکل و مضمون و ایماژ های داده شده خنده آور است. او به کمدی متوسل می شود زیرا به درستی واقف است که خنده ، افزار قوی در مقابل گژی و بر له راستی است.

شکل نمایش، از قبیل بافت داستانی، کمپوزیسون (ترکیب)، لباس، دکور، نور، موسیقی، وسایل صحنه همه در خدمت و همخوان با مضمون آن ، یعنی بازتاب واقعیت زندگی، و مناسبات انسان ها به شکل کمیک و طنز آمیز و هنری است.

پیروز فر، در اجرای این اثر، از همان ابتدا تکلیف بازی نگاه خود را به این نمایش روشن می کند. از همان آغاز با در آوردن صدای مرغ دریایی، و تاب خوردن های منظم با امواج دریا، یا عکس العمل هماهنگ در مشاهده ی گله ی کوسه های در حال حرکت، یا شکل آهسته ی چیدن وسایل پذیرایی روی میز، برای سرو کردن خوراک آدمی، همه و همه گویای این است که او دارد تصویر نمایشی به ما ارائه می دهد و نمی خواهد که ما انتظار زندگی رئالیستی از این نمایش داشته باشیم. بازی ها مثل آمدن پستچی( علی ابدالی)  شناکنان با دوچرخه! یا پیشخدمت (هوشنگ قوانلو) شناکنان با اسکیت؛ مصداق همین نگاه غیر رئالیستی است. اما این خواست، در بازیگر مرد کوچک ( چراغی پور) کمتر به چشم می آید. او درگیر یک بازی و باور رئالیستی از نقش خود است. به هیجانی واقع گرایانه و مشابه نقش می رسد و آن را به خوبی انتقال می دهد. چراغی پور گرچه از خطوط پیشنهادی کارگردان پیروی می کند و در میزانسن هایی چون حرکات یاد شده بالا با دو نفر دیگر هماهنگ است، اما او در برابر موقعیت خطیری که دچار ش هست، به باور و درکی واقعی از نقش می رسد و تماشاگر را درگیر تلاطم روحی خود می کند. وی همچنین در موقعی که  لازم می داند، با مهارت با خواسته کارگردان هماهنگ شده و منطبق می شود و از سیما فاصله می گیرد. در حالی که دو بازیگر دیگر به ویژه پیروزفر، از رسیدن به هیجان درونی به عمد اجتناب کرده و بازی خونسردانه ای را به نمایش می گذارند. بنابراین می توان گفت که ما در این نمایش، خود آگاه و یا ناخودآگاه، با کولاژی از دو گونه ی بازی مواجه هستیم که به خوبی با هم تلفیق یافته اند. یکی بازی رئالیستی و مطابق با قوانین زندگی که چراغی پور به آن دست یافته و به خوبی انتقال می  دهد و دیگری بازی فاصله گذارانه و نمایشی که پیروز فر و شکیبا به درستی ارائه می دهند. مخاطب در مقابل بازی چراغی پور به هیجان می آید و متاثر می شود و به آگاهی می رسد، و بازی دو بازیگر دیگر تلنگری به مغزش می زند و لبخند بر لبش می نشاند و به شناخت دست می یابد.

با این که مروژک در نمایش " بر پهنه دریا " با ارائه ی تصاویر انتزاعی و کنایی، انتقاد خود را از شرایط و مناسبات موجود در لهستان زمان خود به خوبی انتقال می دهد، اما نمی توان با نگاه بدبینانه اش تمام و کمال موافق بود؛ زیرا در همان زمان نیک اندیشان همه ملل استقرار دموکراسی را از نان شب خود واجب تر دانسته و در پیاده کردن این نیت انسانی از جان و مال خود دریغ نمی کردند.

کاظم هژیر آزاد

 

 

 

 

 

نوعی داستان عاشقانه 93/6/22

PDF

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی  بود

                                       مولانا

 مروری بر نمایش " نوعی داستان عاشقانه "به کارگردانی : مسعود تاروردی -در سالن : "خسرو شکیبایی " تئاتر خصوصی " سه نقطه "

 رنگ عشق امروزی

اگر این قول بزرگان استتیک شناس را باور داشته باشیم که هنر، انعکاس واقعیت، در تصاویر و اوصاف هنری است، پس نمی توانیم اذعان نکنیم که " آرتورمیلر" نویسنده ی معاصر آمریکا، در نمایش " نوعی داستان عاشقانه " توانسته رک و پوست کنده، بخشی از واقعیت های خشن جامعه آمریکای زمان خودش، و مناسبات حاکم برنهاد هایی چون  پلیس، دادگستری، و ارگان های دیگر را برملا کرده و انسان هایی که لای چرخدنده های آنان گرفتار و خرد می شوند را در قالب نمایشی استعاری و هنری نشان داده و به چالش بکشد.

گروه اجرایی این نمایش به کارگردانی " مسعود تاروردی " و دو بازیگر آن  " نسیم افشار پور" و خود تاروردی، این قصه ی به اصطلاح عاشقانه را به شایستگی و زیبایی در سالن "  خسرو شکیبایی " این سالن کوچک پنجاه صندلی و صمیمی آموزشگاه " سه نقطه "  هر شب جان می بخشند. " نسیم افشار پور" با درک موقعیت های روانی  یک بیمار اسکیزوفرنیک، اما به شدت خود دار، مقاوم  و عاصی از اسارت خود، پیچیده گی های روحی و روانی شخصیت این زن گرفتار را به خوبی انعکاس می دهد. و به اتکای بده بستان های به موقع و مناسب به اتفاق "  تاروردی " ، جلوه ای از قربانیانی را نشان می دهند که سرمایه داری آمریکا، با دستور کار "بکش تا زنده بمانی" در پس پوشش زر و زیور خیال انگیزش، هر روز به مسلخ می برند.

چرا به اصطلاح عاشقانه ؟ زیرا در پایان محتوم  این قصه ، به معنی استعاری و طنز تلخ نهفته در انتخاب این عنوان بندی پی می بریم. میلر عشق های امروزی را به سخره گرفته و می گوید روزگاری است که دیگر از پاکی عشق عشاقی چون رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد، خبری نیست. حدود هشتصد سال پیش، مولانا تفسیری از این مضمون را در یک بیتی موجز چنین بیان کرد:

 (عشق هایی کز پی رنگی بود//عشق نبود عاقبت ننگی بود)

 و میلر می گوید عشق های امروزی به ننگ آلوده است. بعید نیست که  وی این نمایش را تحت تاثیر زندگی کوتاهی که با همسر روان پریش اش " مرلین مونرو" داشته که منجر به جدایی شان شده نوشته باشد.

 " میلر"  این بار به سراغ مناسبات پیچیده روانی دو سر خورده اجتماع آمریکایی رفته است. یک زن " روسپی "  و یک مرد " کارآگاه خصوصی"  بین آن ها نوعی ارتباط و احساس غیر متعارف وجود دارد. زن بیمار اسکیزوفرنی است و شوهر پا اندازی نیز دارد. کارآگاه هم زن دارد ولی از زندگی اش راضی نیست. قبلا پلیس معتاد به الکلی بوده که به تازگی ترک کرده ولی هنوز زخم الکل در روح و روانش ترمیم نیافته است. او به خاطر تحقیر ها و تبعیض ها ی محیط کارش استعفا داده و کارآگاه خصوصی شده است اما در این شغل هم ناموفق است و از سوی دشمنانش در دادگستری و پلیس تهدید به لغو امتیاز شده؛ بنابراین نیاز دارد که آخرین پرونده را به سرانجامی موفق برساند. زن از پرونده سازی ای که باعث شده موکل کارآگاه محکوم به اعدام شود آگاه است و مدارکی دال بر بیگناهی او در اختیار دارد اما از سوی رقبا تهدید شده که اگر آن ها را برملا کند، خود و معشوقش (کارآگاه ) را خواهند کشت. چه بسا همین ترس، باعث ازدیاد توهم و تشدید بیماری اش شده است. اگر مرد موفق شود مدارک بی گناهی موکل اش را از زن بگیرد و به دادگاه ارائه دهد، سر رقبای شغلی اش را به سنگ کوفته و موکل بی گناه اش را نجات داده و پول خوبی هم گیرش خواهد آمد.

 امشب مرد اصرار می کند که زن مدارک را به او بدهد. اما زن که مطمئن است با دادن مدارک به مرد، و افشای حقایق، زور مرد به غول های درگیر این پرونده در اداره پلیس و دادگستری نخواهد رسید و زندگی و شغلش را از دست خواهد داد، از دادن مدارک خود داری می کند. امشب که زن احساس تنهایی مفرطی دارد، چند بار هم حمله ی عصبی به او دست می دهد. مرد با اصرار موفق می شود حقیقت را به طور شفاهی از زبان زن بیرون بکشد و برای اولین بار زن اقرار می کند که با رقبای مرد همدست بوده وبا آن ها هم  نرد عشق باخته است. مرد هرچه تلاش می کند، نمی تواند مدارک را از زن بگیرد. در همین کش و قوس های اصرار و درخواست و امتناع است که زنگ تلفن به صدا در می آید.  زن گوشی را با تردید و ترس از تعقیب پلیس و رقبا بر می دارد. ولی آن سوی تلفن یک مشتری است. زن یادش می افتد که با یک مشتری قرار داشته ولی فراموش کرده است و بی اعتنا به تاثیر این تلفن در مرد، از وی می خواهد که او را با اتومبیل ش سر قرار برساند. مرد از این همه بی شرمی در یک  لحظه ی بحران  یاس و حرمان، با اسلحه ی کمری اش، به زندگی زن و سپس خودش، پایان می دهد.

اما میلر، در پایان نمایشنامه اش پیشنهاد می کند که مرد منتظر می ماند تا زن لباسش را عوض کند و او را سر قرارش برساند وقتی لباس پوشیدن زن تمام می شود، هر دو از در بیرون می روند و نمایش تمام می شود.

 اما " تاروردی" این پایان را دوست نداشته، می خواهد با بوم و رنگ های امروزی نقاشی کند. بهتر دیده که هر دو را به این طریق  بکشد. شاید این تغییر، طنز تلخی که در داستان میلر هست، به عاشقانه ای همچون  " رومئو و ژولیت " لیلی و مجنون و...که آنان نیز به هم نمی رسند و می میرند نزدیک تر کند.

فضا، اتاق خوابی ساده ، در یک آپارتمان مشرف به خیابان است. همه اشیاء متعلق به زنی بیمار، به ویژه لباس های زیر و روی خاص ش به زمین ریخته شده و پخش و پلاست و مانند درون صاحبش به هم ریخته است و سر جای خودش نیست. داستان را از آن جا می بینیم که بیماری به زن حمله ور شده و او را در ماتمی سنگین فرو برده و انتظار مرد مورد علاقه اش را می کشد تا او را از تنهایی وحشتزایش بیرون بیاورد.

ترنم  بارش مدام باران، تا انتهای حادثه به صورت پس زمینه صوتی جریان دارد و صدای گاه گاه  رعد و برق، تلاطم روحی حاکم بر فضا ی درونی آدم ها و خانه را به خوبی انتقال می دهد.

زمان نیمه های یک شب زمستانی است. با آمدن مرد، چراغ برق روشن می شود تو گویی که برقی در روح روان زن مشتعل می گردد و کمی از دلهره اش را کاهش می دهد.

نمایش زبان ساده و بی پیرایه امروزی دارد؛ گاه نوای موسیقی حال و هوای درونی زن و مرد را منعکس می کند و گاه در حمله های بیماری حجم عظیمی از صدا های مغشوش و در هم و برهم را می شنویم که همچون پتک  در مغز زن کوبیده می شود و جور نور بی رمق فضای پیشنهاد شده را می کشد.

همه تغییرات روحی و حادثه ی اصلی  در یک ساعت و اندی رخ می دهد و به انتهای دردناک مرگ هر دو می انجامد.

نمایش جهان بی ترحم قدرت های پنهان و آشکاری را نشان می دهد که ورای قوانین مشعشع ظاهری حاکم، عمل کرده و سرنوشت آدم ها را بر اساس منافعشان تعیین می کنند. و قانون و مجریان آن را چشم و گوش شنوایی برای احقاق حقوق فرد در جامعه نیست.

                                                                              

                                                                           

 

 

 

 

 

 

به همین نزدیگی ۹۳/۶/۱۷

PDF

مروری بر نمایش : به همین نزدیکی

نویسنده و کارگردان جلال تجنگی

 در کف شیر نر

 در سالن  "سایه " مجموعه تئاتر شهر، نمایشی به نام " به همین نزدیکی"  به  نویسندگی و کارگردانی " جلال تجنگی " به صحنه رفته و در حال اجراست. این نمایش تصویرگر مسائل مبتلابه جوانان نخبه، تحصیل کرده و جویای شغل، ازدواج، مسکن و خوراک در شرایط امروز ما ست و مشکلات آن ها را در ارتباط با تضاد بین ثروت و کار شرافتمندانه  مورد بررسی و چالش قرار می دهد.

 " به همین نزدیکی " نمایشی است نزدیک به ما، انگار در همین نزدیکی ما رخ داده و می دهد. بن مایه این اثر را هر روز در صفحات حوادث روزنامه ها می خوانیم اما به ندرت شاهد به تصویر کشیده شدن آن به صورت هنر تصویری و نمایشی هستیم. این موضوع می تواند دلایل زیادی داشته باشد که به نظر می رسد یکی از مهم ترین دلایل آن است که موضوع، بسیار تخصصی است و نویسنده باید به آن احاطه داشته و یا در این قلمرو پژوهش بسیار کرده باشد که در خصوص  "به همین نزدیکی "، این اتفاق به درستی افتاده و نویسنده احاطه خوبی به موضوع و اصطلاحات و زیر و بم تخصصی مقوله ی واردات و صادرات و امور کمرکی و تعرفه های مختلف ترخیص کالا و از این قبیل دارد.

چهار جوان تحصیل کرده و مستعد وهم دانشکده ای، شرکت واردات و صادرات تاسیس کرده اند اما به دلیل نداشتن سرمایه به سختی دخل و خرج می کنند. موردی پیشنهاد می شود که کالایی را به صورت انحصاری توسط یک سرمایه دار وارد کنند تا از طریق حق العمل کاری سود قابل توجهی نصیب شان بشود؛ اما خود این عمل نیاز به سرمایه ای مختصری دارد که آن ها را وا می دارد از والدین و آشنا و روشنا هایشان قرض بگیرند و وارد این معامله شوند. در این میان پای عشق دو دوست و شریک " سعید" و " مهدی " هم به " فرزانه "، که کارمند وزارت اقتصاد است، به میان کشیده می شود. فرزانه دختری است شهرستانی، از اقشار میانی جامعه که در پی شوهری متمکن است، و به واسطه ی آشنایی با این دو جوان فعال ، آن مورد سود آور را توسط یک رابط ناشناس به  ایشان معرفی می  کند. او که قبلا بر اثر آشنایی شغلی، سر راه " سعید " هم قرارگرفته و به هر دو تمایلی نشان داده، برسر دو راهی ، قرار گرفته  و " مهدی " را انتخاب و با وی عهد نامزدی می بندد؛ غافل از این که نامزدی اش با مهدی باعث سرخورده گی "  سعید " می شود و سعید که خود را تحقیر شده می یابد در پی انتقام ، مساله انحصاری  بودن واردات آن نوع کالای سود آور را به سرمایه دار دیگری در مقابل حق العمل قابل توجهی لو می دهد و دوستان شریک که  انتظار داشتند با ورود کالای شان، سود خوبی ببرند و قروض خود را بدهند، متوجه می شوند که آن سرمایه دار مساله سود آور بودن این کالا را فهمیده و به میزان بالا تری از همان کالا را وارد کرده و انحصار فروش را از این جوانان سلب و قیمت کا لا را در بازار به شدت نزول داده است. از آن جا که سرمایه این جوانان کم بوده و کالای مربوطه آنان هم به طریق اولا کم است، قادر نیستند در بازار با آن سرمایه دار رقابت بکنند. بنابراین در بهترین حالت حتی به زحمت خواهند توانست هزینه هایی که کرده اند به دست آورند.

این جوانان می خواهند در مملکت خود کار کرده و از تخصص شان امرار معاش کنند اما ناگزیر در چنبره ی مناسباتی پیچیده ی غول های تجاری که شعار شان بکش تا زنده بمانی است اسیر می شوند که نتیجه ای جز شکست برایشان ندارد. به قول مولانا: (غیر تسلیم رضا کو چاره ای// در کف شیر نر خونخواره ای ). این درد شکست تنها درد شکست مالی نیست بلکه درد بزرگ تر، درد گسستن حلقه اخوت ایشان است که می توانست موجب موفقیت های آتی این همشاگردی های درس خوان باشد.

فضای نمایش ، ساده و بی پیرایه است. یک اتاق کار معمولی بلکه حتی می توان گفت  محقر یک شرکت خصوصی درطبقات بالای یک ساختمان کلنگی است که موجر مزاحم و پر توقعی هم دارد. هیچ نکته ی استعاری بجز یک عکس از "  استیو جابز" یکی از چهره‌ های پیشرو صنعت رایانه که نمایانگر تعلق خاطر و احترام  کارکنان این شرکت به شخص او و علوم رایانه ای است، به چشم نمی خورد.

چهار همکار به تدریج که وارد می شوند، ابتدا خود را معرفی می کنند و با همکار خود ارتباط برقرار کرده موضوع قصه را پیش می برند. نکته بدیعی که تجنگی به عنوان نویسنده و کارگردان در این اثر به کار برده ، استفاده از نوعی تکنیک فاصله گذاری است که درام را ساده کرده و از اطناب کلام جلو گرفته و تماشاگر را خیلی زود به اصل مطلب راهنمایی می کند، این است که  شخصیت ها خود و هدف شان را برای تماشاگر تعریف می  کنند که چه بودند و چه هستند و چه می خواهند بکنند. در خلال این توضیح مستقیم بیوگرافی وار است که ما پی می بریم این دوستان شاگردان نخبه ی دانشکده ای معروف در تهران اند و با وجود خلق و خوی متفاوت روانی و تربیتی، خواستگاه طبقاتی شان لایه های میانی رو به پایین جامعه شهری است، و لایق داشتن یک زندگی و معیشت شایسته اند.

لحن گفتار نمایش به جز اصطلاحات دقیق مربوط به امور کمرک و ترخیص کالا، ساده است. دوستانی که سرخوشانه با هم کار می کنند و چاشنی ارتباط دوستانه شان  شوخی ها و مطایبه های خاص جوانان تحصیل کرده و ایضا موسیقی است که اوقات آنان را پر کرده و خستگی را از تن شان می زداید، و تعلق خاطرشان به " گروه اوهام " به خوانندگی " شهرام شعرباف " است که جا به جا در لحظات مختلف مترنم می شود.

نمایش با فعالیت شاد و امیدوارانه ی این جوانان آغاز و در آخر با نا امیدی و شکست پایان می یابد و تماشاگر را هم همراه بازیگران در غمی گزنده فرو می برد. تماشاگری که نمی خواهد این جوانان شکست بخورند. می خواهند کورسوی امیدی بدمد و آنان را از این ورته نجات دهد اما شوربختانه این نقطه امید در این نمایش دیده نمی شود. و تنها شکست این قهرمانان شایسته را می بینیم. تاثیر تراژدی همین است اما این غم تراژیک، تو را فرا می خواند که به خود بیاندیشی که چه کنی که به این درد مبتلا نشوی. این جوانان چه باید می کردند و چه باید بکنند؟ اینان که نخبه اند، و به تخصص خود اشراف دارند، ناگزیر از خورده شدن در این جنگل توسط شیران خونخوارند. چه رسد به جوانانی که فاقد تخصص و فقط نیروی کارند.

به واسطه تکنیک به کار گرفته شده ی اجرایی و ارتباطی که بازیگران با تماشاگران برقرار می کنند، چنانچه اهداف و مختصری از زیست نامه خود را توضیح می دهند و سپس به بازی خود ادامه می دهند، انتظار تماشاگر را از یک بازی واقع گرایانه کاهش می دهند. مثلا آن قدر که از اصطلاحات دقیق فنی و واقعی ی مربوط به شغل شان حرف می زنند، که خیلی از آن ها را تماشاگران نمی فهمند، اما در عمل، روی پرونده ها، اقدامات واقعی انجام نمی دهند. به خوبی مشخص می شود که مثلا دارند روی صفحات کاغذ، کار اداری انجام می  دهند. اما با این همه، در لحظاتی که اهمیت حادثه رخ می نماید و منجر به رو در رویی و حتی تعرض فیزیکی بین رقبای عشقی ( سعید و مهدی ) می شود، خود بازیگران تحت تاثیر قرار گرفته و این هیجانات و تاثرات به خوبی به تماشاگر نیز منتقل می شود. و ما انتقال این تاثرات را مدیون باورلحظه ی بازیگران آن: علی نجفی، سعید هاشمی پور، مهران حسینی، مهدی حاجیان و آفاق میر قاسمی هستیم.

                                                                                کاظم هژیر آزاد

 

بالا