شب ششم نمایش " بیرون پشت در "

 

شب ششم نمایش " بیرون پشت در"

امشب چند تا از عزیزان قدم به دیده ی ما گذاشتند و به دیدن نمایش ما آمدن . دست تک تکشان را می بوسم. گروه را سپاسگزار منت خود کردند.

دکتر ناظر زاده کرمانی، دکتر شفیعی، جواد روشن، مجتبی ره شناس و مریم همسر محترمشان. پارسا پولادوند، شیوا خسرو مهر، مرا هم با هدیه مرحمتی شرمنده کردند. وبزرگواران دیگه ای هم آمده بودند که چهره هاشون برام خیلی آشنا بود اما اسمشونو به یاد نمی آرم. از اونا هم متشکرم .

کیارش لبانی عزیز تو ترافیک مونده بود و دیر رسید اما محبت کرد و تا آخر نمایش مثل شخصیت اصلی نمایش ما " بیرون پشت در مشایخی " موند تا ما بیاییم بیرون . بعد هم لطف کرد و منو با ماشینش رسوند. گفت روز چهارشنبه با همسرش میاد قدم هر دوشون روی چشم من.

اکرم عربیون  از شاهرود اومده بود. با دوستای هم کلاسیش لطف کردند اومدند، دیر رسیدند و پشت در موندن؛ تقصیر نداشتن ساعت اجرامون غیر متعارفه . اکرم با کادوی مثل خودش شیرین منو شرمنده کرد. قرار شد فردا بیان. قدمشون روی چشم ما.

مریم با خوشحالی می گفت استادش ناظر زاده کرمانی از نمایش خوشش اومده و گفته که من توی آمریکا چند ورسیون از این نمایش دیدم از این بیشتر خوشم اومده . منم برای مریم خوشحالم.

شفیعی ضمن این که به کارکردان و زحماتش تبریک می گفت اظهار کرد:  اصلا فکر نمی کردم این مریم کوچولوی زبل از پس این نمایش بربیاد. نمایش  خوبی بود. تبریک می گم  اما من سلیقه ی من طور دیگه است. من از اکسپرسیونیسم دل خوشی ندارم. این نمایش به نظر من باید رئال کار می شد. ولی این سلیقه کارگردانه  و من به اون احترام می گذارم.

 مریم می گفت:  خشونت و ضایعه ی جنگ را باید با روشی غیر رئالیستی به نمایش گذاشت. شفیعی استاد مریمه. برام خیلی جالب بود که شاگرد با استقلال رای بی رو در بایستی  به استادش میگه این نمایش منه. من این طور می بینم. دکتر شفیعی شخصیت دموکراتی است گفت حق با توست. این کار روایت توست ، خوانش توست، اما به نظر من  متن خیلی ساده و رئالیستی است نکته ی بعدی این که بازی های شما یک دست نیست، رحیمی اکسپرسیونیستی غلو آمیز یا به عبارتی گروتسک بازی می کرد ، ولی هژیر یا تقریبا بقیه واقع گرایانه بازی می کردند؟

 مریم ضمن پذیرش این نکته گفت :  درسته ، من اول می خواستم همه به شیوه ی رحیمی بازی کنند اما دیدم هم متن این اجازه را نمی ده و هم خود بازیگران من از متن نمایشنامه برداشتی که من دارم ندارند، بنابراین گفتم زورگویی نکنم و به این نتیجه رسیدم که نمایش اگر فضا ی اکسپرسیونیستی داشته باشد ولی بازی ها تلفیقی از این دو باشه، لطمه ای به روح نمایش و حرفی که ما می خواهیم با آن بزنیم  نمی خوره. بنابراین گذاشتم دوستان کار خودشان رشد کنند.

 من گفتم : اتفاقا این تلفیق دو نوع بازی، توجیه واقعی هم داره ، "بکمان" از جنگ آسیب روانی دیده، افسردگی پیدا کرده ، مشاعرش مختل شده به سرو وضعش نمی رسه شبیه هپلی ها شده و نمی تونه بین خودکشی و زندگی تصمیم بگیره و بالا خره هم دست به خود کشی می زنه . بنا براین حرکات و سکناتش می تونه غیر عادی باشه .

راستی همین چند کلام که بین ما رد و بدل شد، چقدر محتوای نمایش را برملا می کنه  شما چی فکر می کنید؟ بیایید ببینید و باهم به گفتگو بنشینیم.

 

شب پنجم نمایش " بیرون پشت در "

 

شب پنجم اجرای نمایش " بیرون پشت در"

بعد از نمایش ما، که ساعت پنج و نیم آغاز می شود، دو نمایش دیگر هم بعد از ما  در این سالن  "مشایخی" اجرا می شود. گروه ما باید ساعت سه بعد از ظهر بیایند،  خیلی سریع ، دکور اجرای سوم را جمع کنند و دکور خودمان را نصب کنند. شرایط سختی است دوستان ما خیلی همت می کنند. همه عملیات باید با دقت و حوصله انجام شود که به دکور دوستان دیگر لطمه ای وارد نشود. دوستان ما دو ساعت و نیم قبل از اجرا می آیند و از آن جا که دکور نمایش ما حجم بیشتری دارد، همه ی این مدت را مشغول نصب دکور، کمک به تنظیم نور، و غیره  می شوند ، ضمن این که گریم هم می شوند. واقعا دوستان متعهد و خوب و بی نظیر و دوست داشتنی هستند و کار با ایشان برای من بسیار لذت بخش است.

اولین بار است که با مهدی رحیمی و محمد صدیق مهر از( مهمان از گروه پارکینگ) همان گروه خانم " گلاب آدینه " آشنا می شوم. بسیار جوانان مسئولیت پذیری هستند. کار را مال خودشان می دانند و از هر کاری برای کمک به گروه مضایقه نمی کنند. به وضوح پیداست که نظم گروهی را بلدند.  این دو دوست صمیمی نشان دادند که چه قدر با هم هماهنگ هستند و روحیه گروهی شان کاملا در گروه مشخص است. بازی شان را هم خیلی دقیق و با علاقه انجام می دهند و برایشان فرقی نمی کند که تماشاگر کم داریم. آنان رهنمود های کارگردان را حتی اگر عصبی باشد، از صافی ذهن خود به نفع جمع، و نه به نفع شخصی خود عبور می دهند. من به حضورشان در این کار افتخار می کنم و خیلی خوشحالم که با آن ها آشنا شدم. اساسا من به داشتن گروه که مزایای بسیاری را برای هنر تئاتر دارد، اعتقاد دارم . هنر تئاتر تنها در سایه ی داشتن یک " کلکتیو" هنری، یعنی داشتن گروهی که مثل یک خانواده ، همه برای یکی و یکی برای همه کار کنند، متجلی می شود. آرزو می کنم اگر افتخار داشته باشم، در کار بعدی با گروه پارکینگ همکاری کنم.

 فرزانه قاسمی و نوید احسنی جوانان مستعدی هستند که روحیه گروهی در آنان زیاد است. سیاوش خادم حسینی امشب بیشتر از هر شب به کمک مریم شتافت. بهارک هم  گروه گراست و همیشه آماده همکاری هست، اما چون داوطلب کار زیاد است، کاری برای او نیست. این " شهیار ضیایی" را خدا حفظ کند. مخلصانه همه کار برای گروه انجام می دهد. در حالی که دیر به گروه پیوسته و حتی اسمش هم در بروشور نیامده است. ای کاش مریم زود تر از این ها او را یافته بود. من از او خلوص عشق به هنر را می آموزم.

 دیشب بعد از اجرا، همگی رفتیم به دیدن نمایش " هفت پرده " به کارگردانی " میکائیل شهرستانی"  که به بهانه سال درگذشت نویسنده معروف "اکبر رادی" تهیه و تدوین شده بود. "بهناز بستان دوست "  هم در آن بازی داشت. او در آن نمایش هم در یک پرده ی کوتاه شرکت داشت. اتفاقا در میان هفت پرده ی نمایش،  پرده ای که  بهناز در آن بازی می کرد، یکی از زیبا ترین و کامل ترین پرده ها بود. که به خوبی با مخاطب ارتباط برقرار می کرد. تابلوی نمایشی کاملی بود که اول، وسط و آخر داشت. درام درآن به خوبی شکل گرفته بود. یعنی تغییر حالت شخصیت ها  و کشمکش آنان با خود و با طرف مقابل ،اتفاق افتاده بود. هر دو بازیگر هم بهناز و هم "عباس شادروان"  نقش این دو شخصیت را خوب ایفاء کردند.

امشب چند تا تماشاگر اضافه شده بودند. قدم شان روی تخم چشم ما.

شب چهارم نمایش " بیرون پشت در "

شب چهارم " بیرون پشت در"

امشب از "مریم " کارگردان بگیر تا علیرضا، دانشجویی که تازه در دانشکده هنر و معماری قبول شده و به گروه کمک می کند، کارشان را درست انجام دادند. غیر از صدا، که یحتمل مربوط به ضعف تکنولوژی بود، همه کارشان را  درست انجام دادند. مهم هم نبود، چون رحیمی چند شب است که جور آن را می کشد و با بازی خوب ش توجیه می کند. دست تک تک شان را می بوسم. امشب نمایش شسته رفته تری داشتیم. نمایشی با یک محتوا، و شکلی غنی و حرف دلی گفتنی با مردم. گرفته شده  از درد دل مردم و برای مردم. امشب از کارم راضی تر از شب های پیش بودم. با تمرکز بیشتری نقصان شب های پیش را جبران کردم. امیدوارم فردا بهتر از امشب باشم. به هیجان آمدم و از کارم لذت بردم. خستگی چند شب گذشته از تنم در رفت.

 تماشاگر مان کم بود. دروغ نگفته باشم به آن فکر کردم. گوشم هم یک حرف هایی شنید. ولی محل نگذاشتم و به خودم نهیب زدم که : های مرد ، یادت هست استاد در حین درس هایش چه می گفت؟ او می گفت: اصلا کمی و یا زیادی تماشاگر فکر نکنید. فقط به کارتان فکر کنید که درست انجام ش بدهید. در تخیل خلاق تان  دیوار چهارم، را دریایی از تماشاگر ببینید. به این نیاندیشید که پنج ، شش ، یا حتی یک تماشاگر دارید. شما کارتان را همان طور انجام دهید که انگار فوجی از تماشاگران دارند شما را تماشا می کنند. همان یک تماشاگر، اگر از کار شما تاثیر بگیرد، تئاتر به او احترام گذاشته است. اگر خود را آماده کنید که به آن یک نفر، در تئاتر احترام بگذارید، یعنی به خود و ساحت تئاتر احترام گذاشته اید. پچپچه های  پشت صحنه که امشب چند تا تماشاچی آمده اند، بی احترامی به تئاتر است. همان یک نفر با آمدنش به شما احترام گذاشته، پس شما هم به او احترام بگذارید، و کارتان را کامل به او ارائه دهید. خاک پای همان تعداد کم را سرمه ی چشم کرده و در مقابلش از صمیم قلب تعظیم کنید. تئاتر را عبادت گاه و کار خود را عبادت محض در مقابل محراب و نمایش را نیایش و گفتگو با خدا تلقی کنید.  با نیت پاک وارد تئاتر شوید و فارغ از هر گونه کاسب کاری و ملاحظه، از خود بیخود شده ، آیین خود را کامل انجام دهید. کم فروشی، کار تئاتر های بازاری است، کم فروشی در کار ما خیانت به ساحت تئاتر است. امشب دوستان من این طور بودند. دست تک تک شان را می بوسم.

شب سوم نمایش " بیرون پشت در "

شب سوم " بیرون پشت در"

امروز صبح کارگردان بهم زنگ زد و عذر خواهی که نباید نور صحنه ی شما اینطور می شد. ببخشید روز اوله دیگه همه مون گیج گیجی می زنیم و شرایطمون نا مساعده. لامپی که باید به صحنه شما نور بده در آخرین لحظه سوخت. فرصت عوض کردنش هم نبود. ولی مساله چینش سکو ها را به نوید توضیح می دم . اصلا با شبرنگ جاشو معین می کنم. خلاصه این دختر مهربان  می خواست درد دل دیشب من رو تسکین بده؛ میگفت  نه کارتون اصلا بد نشده بود. گفتم چطور بد نشده بود؟ وقتی من حواسم به این چیزا رفت و دیالوگم رو فراموش کردم ، بد نشده بود؟! گفت خب آره قبول دارم ولی حل میشه من امروز زود میرم اول نور صحنه ی شما را درست می کنم بعد ترتیب بقیه کار ها رو می دم. برای طنابم یه میخ زدم به لته ، اونو می دم یکی اصلا مسئول زدن اون به میخ باشه.

الحق که امشب رو سفید شدیم. کارگردان خودش از همه زودتر اومده بود. نوید هم اول کار، زد رو شانه م و گفت دیگه مشکل حله، جای صندلی ها مشخص شد، تمرین هم کردیم. می خواست قوت قلب بهم بده.

بازهم علیرضا و حمید و محمد تو کمک کردن به همه چیز جلو دار بودند. علیرضا حتی برای کمک به " آیدا "، به صورت آقایون "  فون" هم میزد. برای اولین بار، "رورانس" هم تمرین شد. من هم جای درز طناب را هم پیدا کردم و سریع جا دادم. نوید هم حواسشو امشب جمع کرده بود. هر کی صحنه ی ما را روشن کرد، خدا یک در دنیا و صد در آخرت عوض ش بده. از بازی امشبم لذت بردم. به همین دلیل میگم منم امشب همراه بقیه خوب بودم . از اول تا آخر صحنه بازی همه بچه ها را نگاه کردم.

اسم " آیدا " را آوردم بله ، چه گریمور صبور و بی حاشیه ای است. ادا اصول بعضی از گریمور ها رو نداره.  با حوصله کار این همه آدمو تو یک جای تنگ راه می اندازه . آرزو می کنم این متانت و برد باری اش پایدار باشه. آینده ی خوبی تو میدان گریم در انتظار شه.

بهارک قبل از گریم اومد و به من گفت مطلبی که گذاشته بودید تو فیس بوک خوندم؛ چه کار خوبی می کنید می نویسید . بازی من چطوره ؟میشه نظر تو نو راجع به بازی من بگید. چون می خواستم مطلبی را بخوانم سریع گفتم: امشب میام از لای پرده نگاه می کنم بعدا بهت میگم.  وقت گریم با خودم گفتم برای چی بهارک از من می خواد که نظرم را راجع به بازی اش بگم؟ ناگهان یادم افتاد ... ای دل غافل . دیشب تو دل نوشته ام  گفتم به غیر از من همه خوب بودند، اسم  همه را آوردم به جز بهارک . ای داد بیداد . چه گاف بزرگی ! پیری و هزار درد.  برای این که نظرم را دقیق بهش بگم، موقع بازی اش رفتم تو شکاف یکی از دکور ها درست روبروی او نشستم و زل زدم به بازی اش. الحق بازی اش خیلی خوب شده . زنگ صداش بعد از مهدی رحیمی از بقیه ما  بیشتره در نتیجه رسا تر از همه مون حرف می زنه.

امشب دو تا مهمان عزیز داشتم . حسین سینجعلی  و عکاس محترم هنر آنلاین. به من لطف کردند و دعوتمو پذیرفتند. حیف که تماشاگر کم داریم. یعنی صندلی هامون تو این سه شب پر نشده. حیف از این نظر که نمایش خوبی شده. حیفه اهل درد اونو نبینند. چون بازتاب روشن واقعیت زشت جنگه . وظیفه می دونم  بگم : آی دوست عزیزی که داری این دل نوشته رو می خونی. اومدن و دیدن این نمایش همدردی با همه پشت در مانده های جنگه. به مصداق آن فیلم زیبا و معروف جنگی  "بیا و بنگر".

 

 

شب دوم نمایش " بیرون پشت در "

شب دوم اجرا" بیرون پشت در"

ساعت دو بعد از ظهر، بعد از این که کارهای بانکی را انجام دادم هنوز از در بانک بیرون نیامده بودم که موبایل زنگ خورد. کارگردان بود . درحالی که گریه می کرد گفت : من با یه خانمی تصادف کردم. باید برم دادگستری. امروز ممکنه نتونم بیام سر اجرا . شما مواظب کار باش. من از یه آقایی به نام ضیایی خواهش کردم بیاد کمک نور و صدا. براش نوشتم چی به چیه.  تحویل ش بگیرید. گفتم باشه خیالت راحت. حالا مصدوم  طوری ش که نشده ایشالا. گفت گمونم دستش شکسته. گفتم خدا رو شکر که بیشتر نبوده . حل می شه نگران نباش بیمه که هستی؟ گفت آره هستم. گفتم برو خیالت راحت باشه، همه چی درست میشه. اجرا هم بهتر از روز اول خواهیم رفت.

 استرس های کار بالاخره کار دست طفلک داد. آخه یه تنه کار چند نفر را انجام می ده. وقتی رسیدم به تماشاخانه دیدم بله آقای ضیایی مشغوله. سلام و عیلک گرمی هم با من کرد. علیرضا و حمید هم کمک می کردند نیم ساعت به اجرا مونده بود که کارگردان هم خودشو از دادگستری رسوند و شروع کرد  به کمک کردن.

 امروز به غیر از من همه خوب بودند. نوید رفت تو صحنه و سکو هارو اون قدر نزدیک هم چید که وقتی نشستیم، پاهامون می خورد بهم . من باید خیر سرم از وسط میز و پای فرزانه رد می شدم . راه نبود رد شم. مجبور شدم میزمونو خودم ببرم جلو. یه ذره وقفه افتاد.  قبلا بهش فکر نکرده بودم. اما امشب  متوجه شدم اصلا خانواده سرهنگ گوشه ی صحنه و تو تاریکی محضه ، بالای سرشونم یه طناب دار آویزونه. خوشحال بودم که دیگه امشب مساله نور حله، ولی حل نشده بود. حتی بد تر از دیشب بود. حواسم رفت به این که این چسه نقش چیه که تو گوشه صحنه باشی، اونم تو تاریکی ؟! بیچاره تماشاگر چی باید ببینه؟ من کلی نشسته حرف می زنم و عکس العمل هام با چشم و ابروست . تو این تاریکی که چیزی معلوم نیست! علیرضا و محمد هم همش تو تاریکی بازی می کنند. از دست نوید و از نور و... عصبانی بودم که چشمتون روز بد نبینه، جمله یادم رفت. ازجمله بعدی شروع کردم به گفتن. جمله ی طفلک حمید هم افتاد. به روش نیاورد خوب توجیه کرد. خودمو جمع کردم و بقیه شو گرم و درست رفتم. ولی اصلا از کارم راضی نبودم و لذت نبردم. نوید پدر صلواتی که دیروز جاشو گم کرد و قاشق چنگالارو ریخت زمین. امروزم که سکو هار و این طوری چید و چکار کرد به اعصابم !  امشب بشقاب خودمو ازش گرفتم. گفتم خودم میارم. دیروز که سرم خورد به طناب دار آویزون، امروز قبل از شروع ، هماهنگ کردیم که حمید طنابو بذاره پشت لته، اما او ن بیچاره که کلی کار داره. یادش رفت این کارو انجام بده. باید مسئولیتشو می دادیم به یکی دیگه. تا اومدم داخل، دیدم طناب آویزون، خورد تو صورتم. سر طنابو گرفتم ، حالا درزی که باید این طناب ازش آویزون بشه تو تاریکی پیدا نمی کردم. یه زمانی هم صرف پیداکردن درز شد و متوجه شدم دیر شده. کاریش نمی شد کرد. با روان پریشان رفتم نشستم. دیدم پام داره تو تاریکی می خوره به بغل دستی ام. تو دلم گفتم ای نوید " نابغه "چرا این سکو ها رو این قدر چسبوندی بهم که جمله یادم رفت. البته یه چیزی از خودم درآوردم و گفتم و چسبوندمش به وسط جمله بعدی. خلاصه راست و ریستش کردم .کسی هم جز خودمون متوجه نشد.

از صحنه اومدیم بیرون ، به نوید اعتراض کردم که چرا از هوش سرشارت استفاده نمی کنی؛ شروع کرد به آسمون ریسمون بافتن . وای ... چقدر این پسر برای توجیه خرابکاریش حرف داشت. دیدم نه، مطلبو پشت صحنه درز بگیرم بهتره؛ تو دلم گفتم تقصیر تو نیست.

خوشبختانه در آخر نمایش  از دوستانی که خودشون برای دیدن اومده بودند پرسیدم، متوجه نشده بودند. از بازی حمید و بهناز و سیاوش تعریف کردند. از منم بد نگفتند. حتما ملاحظه مو کردن. من امشب خیلی بد بازی کردم. اون ها هم گفتند چرا شما را گذاشتند اون گوشه ی گوشه تو تاریکی ؟ در حالی که صحنه ی قشنگی دارید.

 نمی خواستم قضیه دلخوری مو به کارگردان به خاطر اتفاقی که امروز براش افتاده بگم ولی خودش فهمیده بود یا بهش رسونده بودن که من حالم بده. قول داد که فردا حتما نور رو درست می کنه.

نگاهی به نمایش " من " به کارگردانی فرهاد تجویدی عضو انجمن بازیگران۹۳/۶/۲۸

 

نگاهی به نمایش " من "

نوشته ی : حمید ورد و فرهاد تجویدی

به کارگردانی : فرهاد تجویدی

"من "  اول شخص جمع شد

نمایشنامه ی " من" را  "حمید ورد" و "فرهاد تجویدی" نوشته اند و کارگردانی آن  را  "  فرهاد تجویدی " عهده دار است. بازیگرانش، بیش از پنجاه نفر دختر و پسر از ۱۸ تا ۲۵ ساله و عاشق بازیگری اند که در کلاس های کارگاهی آقای تجویدی در فرهنگسرای اندیشه ثبت نام کرده اند و آرزو دارند در آینده بازیگران تئاتر، تلویزیون و سینما شوند. این نمایش حاصل یک سال و اندی آموزش های کارگاهی به این جوانان است که همراه استاد شان این شب ها به صحنه ی تالار "محراب "جان تازه می بخشند.

نمایش داستان خطی ندارد اما از یک موقعیت مشخص آغاز می شود. نوعی(آئینه نمایشی ) یا نمایش در نمایش است.(کارگردان نمایشی درست موقع اجرا، در مقابل تماشاگران منتظر، از گروهش قهر می کند و می رود و بازیگران را در مقابل تماشاگران تنها می گذارد. این بازیگران عاشق نمایش، در این موقعیت ، تصمیم می گیرند زندگی خود را برای تماشاگران به نمایش بگذارند و هر یک  "من " خود را به شکل داستان های متعددی به نمایش می گذارند. آن ها کولاژی از اتفاقات ناپیوسته و مجزا که در کل جامعه به صورت های پیدا و پنهان  پیوند دارند و روزگار ما را تشکیل می دهند را در مقابل چشمان مان  جان می بخشند.

حکایت آرزوها ، ناکامی ها ، دل شکستگی ها و حرمان های نسل نوی است که در میان دو دریای ناآشنا، (گذشته و حال، بودن و نبودن، خواستن و نخواستن. توانستن و نتوانستن،) غوطه می خورند و سرگردان، این سو و آن سو می روند.

شور و انرژی این جوانان به قدری است که تماشاگر را میخکوب می کند و ریتم بجای نمایش به ملال، مجال و میدان نمی دهد. این شور و انرژی، به یمن داشتن هدف هایی که کارگردان به آن ها پیشنهاد کرده و برای این بازیگران به صورت امری واقعی و باور پذیر درآمده، به تماشاگر منتقل می شود. به عبارت بهتر "من " سرگذشت تعدادی " من " است که خود را تعریف می کنند و به نمایش می گذارند آن ها نشان می دهند "من" مرادف است با: دشمنی، نفاق و جنگ و ظلم. قهرمان این نمایش یک نفر نیست بلکه همه بازیگران آن به نوبت قهرمان این داستان ها هستند. خصال هر یک به گونه ای متفاوت بیان می شود. یکی جوانمرد، یکی دزد و خائن، دیگری ظالم آن یکی مظلوم و...توصیف همه این قهرمانی ها لحنی طنز آمیز دارد. " تجویدی " این تضادها را نه به صورت دراماتیک و تراژیک بلکه به صورت تصاویری کمیک و طناز به نمایش گذاشته و بیان می کند و تلخی و گزندگی آن ها را با رفتار کمیک می گیرد. راز موفقیت نمایش " من "‌هم در همین نگاه است و" چارلی چاپلین " را در یاد ها زنده می کند که با کار های خنده دار، تلخی کنه تضادها را به کام بیننده شیرین می کرد.

تجویدی شکلی را که برای این مضامین انتخاب کرده،  سراسر تلفیقی از انواع و اقسام آموزه های هنر نمایش و بازیگری، از بیومکانیک " میرهولد"  و" پرفرمنس آرت " گرفته تا  واقع گرایی " سیستم استانیسلافسکی " و استیل فاصله گذاری " برشت "  و انواع " ژست های روانی"  پیشنهادی "میخائیل چخوف " و ... را به خدمت گرفته و با اجرای این نمایش عملا به هنر آموزان در کارگاهش تدریس کرده و توسط خود آن ها به صحنه آورده است. در میان این انواع و شیوه ها و شگرد های  بازیگری، همچنین برخی اشکال کمدی بوف، و ادا و اطوار غلو شده ( گروتسک) کمدی کلام و موقعیت و برخی اشکال نمادین را نیز برای حظ سمعی و بصری تماشاگر مانند کیف زنی در مترو، بازی فوتبال ، اجحاف در نانوایی سنگکی و کتابخانه سوت و کور و غیره را به یاری گرفته و چاشنی نمایش اش کرده است. سرگذشت هایی که روایت و بازی می شود، هریک نوعی تاثیر را در تماشاگر ایجاد می کند. گاهی می خنداند ، لحظه ای متاثر می کند و زمانی به تعجب وا می دارد. اما بیشترین تاثیری که بر تماشاگر می گذارند، انتقال انرژی است که مرحون نظم و ریتم بی وقفه و به جا و درست و تصویرسازی از طریق ایجاد فرم های نمایشی است که در این نمایش ، اهمیت فوق العاده و درجه اول  دارد؛ ما مفاهیم مندرج در نمایش را از طریق فرم های نمایشی دریافت می کنیم اما مهم این است که قراردادی که با تماشاگرش می گذارد، این اشکال را نه به صورت مجرد و فقط به خاطر زیبایی خود شکل، بلکه برای بازتاب مضامین منطبق با این اشکال به خدمت گرفته است.

توان بازیگران آن قدر به هم نزدیک است که نمی توان گفت کدام شان سرترند در حقیقت آن ها همه یک تنند و همگی کل واحدی را تشکیل می دهند که به اتکاء عنصر عشق به بازی گری و اعتقاد و تمرین و مهارت در عناصری چون: ایمان و باور، تمرکز، تخیل، و نظم و پذیرش عمل به  شعار یکی برای همه و همه برای یکی این مهم را هر شب به انجام می  رسانند. البته برخی لغزش ها در بیان و صدا را می  توان به حساب سن کم آنان گذاشت و با چشم پوشی به نفع مفاهیم محتوای غنی نمایش و اشکال زیبایی که می آفرینند، گذشت.

نمایش" من " علی رغم توصیه های " آدلف آپیا " که نمایش را اساسا به سه عنصر یاری گر تقسیم می  کرد: ۱- بازیگر: انتقال دهنده متن بر صحنه ۲- فضای سه بعدی: در خدمت پیکر متجسم بازیگر ۳- نور: عنصر جان بخشی و زنده نمایی دو عنصر بالا(۱) ، نمایشی است مطلقا بازیگر محور و بی نیاز از دکور سه بعدی و عوامل کمکی مانند وسایل صحنه ، و موسیقی. تنها نوری که بتواند پیکر بازیگران و اعمالشان را نشان دهد برایشان  کفایت می کند. فضا، خالی و لخت است و فقط بازیگران هستند که با نظم و هماهنگی، گاه مانند سربازان تعلیم دیده ای ظاهر می  شوند.  تماشاگر از سالن راضی بیرون می رود، وقتی در انتها از یکی از آن ها می پرسی چه دیدی، داستانی خطی بیاد نمی آورد اما به درستی می گوید واریته ای از جلوه ها و اشکال نمایشی، در باره ی زندگی خود را دیده است که به زبانی تصویری غیر متکلف و همه فهم اجرا شده  و اضافه می کند که او با همه این مسائل آشنا است و نمونه هایش را در زندگی خود دیده است.

در این نمایش با شخصیت به معنی کلاسیک آن روبرو نیستیم بلکه  اشکال بیرونی و تیپیک آدم ها و البته  غلو شده ( گروتسک)، آن ها را می بینیم . همین تصاویر بیرونی آدم ها از سر ضمیر شان خبر می دهند و آنان را معرفی می کنند. این نوع تصویر سازی به تماشاگر فرصت می دهد که بعد از نمایش، خودش بیاندیشد و کنه علت های این مناسبات را در ذهن خود ترسیم و مقایسه و قضاوت کند و آدم های اطرافش را بهتر بشناسد.

هدف نهایی این نمایش این است که بگوید " من " نباش. از من ناسازگاری ، نادرستی ، جنگ، و دشمنی می روید.  " ما " باش که از آن دوستی و الفت و برادری به بار می نشیند. و در پیکره نمایش " من " این اتفاق می افتد و  دیگر "من" اول شخص جمع یعنی "  ما " می شود. با وجود این که از منیت آدم ها انتقاد کرده و این گونه مناسبات بین آدم ها را درست نمی داند و طالب تغییر و تربیت آن هاست، اما به شدت اثری معتدل است، تند رو و یک جهته نیست بلکه عواطف انسانی رافت قلب را توصیه می کند. و به همین مناسبت اثری عاطفی است. نکته حائز اهمیت دیگر آن این است که از حرفه ی بازیگری در مقابل روابط غیر اخلاقی افرادی که از عشق پاک جوانان به حرفه ی بازیگری و به طور کلی از حوزه هنر سوء استفاده می کنند دفاع می کند.

گاه دیده می شود که جامعه هنری به عمد و یا به سهو یا تقلید و همانند سازی و یاغربی سازی، تحت تاثیر جو سازی آوانگاردیست های وطنی ، مبهم بافی ها و " تماشاگر فراری ده " هایی را به نام نمایش های آزمایشگاهی و کارگاهی مورد توجه و حمایت قرار می دهد که کسی از آن ها سر در نمی آورد. اکنون به نظر می رسد حق است که جامعه ی هنری این نمایش را که در نوع خود نو آورانه و  بی  بدیل است، تحت حمایت قرارداده، به عنوان یک نمایش نمونه و کم خرج ، از نظر تولیدی که حاصل یک لابراتوار بازیگری است، به مسئولین معرفی کرده و ایشان را تشویق کنند که اولا خود از این نمایش دیدن کنند و ثانیا شرایطی را فراهم نمایند که در مناطق مختلف  تهران و شهرستان ها به صورت رپرتواری به اجرا گذاشته شود. پیشنهاد می شود برای رونق تالار محراب یکی دو نمایش از این دست که تا کنون در تالار محراب به اجرا درآمده است، با تبلیغاتی مناسب، و بلیط نیم بها برای دانشجویان و دانش آموزان و همچنین معرفی تصویر پارکینگ خیابان همجوار، برای آن دسته از تماشاگران که معضل پارکینگ مانع از آمدن شان به مرکز شهر می شود، به صورت رپرتواری در کنار نمایش های عادی دیگرش به اجرا بگذارد، با این عملکرد، برای این تالار شناسنامه ی خاصی تهیه و ترسیم خواهد شد.

(۱) – آدلف آپیا، از کتاب (تئاتر جزیره کوچک آزادی ترجمه ناصر حسینی مهر)

 

کاظم هژیر آزاد

 

 

 

 

نگاهی به نمایش "برف سرخ" به کارگردانی ژاله صامتی93/7/2

نگاهی به نمایش " برف سرخ"

نوشته ی : ابوالفضل حاجی علی خانی

به کارگردانی و بازی : ژاله صامتی

شب عاشقان بی دل

" برف سرخ " ، بعد از نمایش "معاشقه حنجر و خنجر" دومین نمایشی است که از" ابوالفضل حاجی علی خانی" دیدیم. در نمایش اول، او هم نویسنده ، کارگردان وهم بازیگر بود، اما در "برف سرخ" فقط نویسنده است. مضمون هر دو نوشته از نمایش های سنتی مایه گرفته است. در اجرای " معاشقه ی حنجر" شاهد واریته ای از اشکال نقالی، پرده خوانی ، قوالی، تعزیه و... به بازیگری خود علی خانی بودیم ، ولی در " برف سرخ " وی در نوشته اش نمایش های تخته حوضی، و تعزیه را دستمایه قرار داده ، و به کارگردانی و بازی "ژاله صامتی" و بازی همسرش "ایرج سنجری" در تماشاخانه خصوصی "مشایخی" به اجرا گذاشته اند.

موضوع نمایش "برف سرخ" زندگی "رحیمه "و "رحمان" ،  زن و شوهر ی عاشق کار بازیگری در یکی از تئاتر های قدیمی، (شاید لاله زار تهران) است. آن ها عمری را در حسرت بازیگر شدن سپری کرده اند اما در شغل مسئول آکسسوار و جامه دار باقی ماندند.

رحیمه – مسئول آکسسوار بودم، جامه داری کردم ، منشی گری یاد گرفتم، سوفلور شدم.

رحمان – چایی دادم ، جارو کردم ، دکور زدم ، صحنه یاری یاد گرفتم ، دستیار شدم.

آن ها سی سال است که ازدواج کرده و در همین تئاتر زندگی کرده اند. بچه دار هم نمی شدند؛ در یکی از شب های نمایشی از مولیر، بعد از رفتن تماشاگران، در ردیف سیزده و زیر صندلی سیزده  بچه ای را پیدا می کنند که مادرش او را گذاشته و رفته است. آن ها بچه را برای خود بر می دارند، نامش را لیلا می گذارند و بزرگ می کنند. آن ها به داشتن چنین دختری افتخار می کنند:

رحیمه - لیلا راهی رو رفت که منو تو به خوابم نمی دیدیم. لیلا کاری کرد که منو تو سی سال نتونستیم  انجام بدیم ، صد سال دیگه هم موقعیت و شانسش رو پیدا نمی کنیم.

رحمان – هنر مند باید فرزند زمانه ی خودش باشه..... معلوم نیست با کدوم تخم نا بسم الهی می خواد بره زیر یه سقف؟!

رحیمه – بچه م داره با زمان خودش پیش می ره.

اکنون لیلا به کانادا رفته، هفته ی دیگر ازدواج خواهد کرد . بلیط و ویزا برای پدرو مادرش فراهم کرده ، زن و شوهر به تئاتر آمده اند تا لباسی مناسب و درخور شان عروسی دخترشان پیدا کنند و از مسئول تئاتر قرض بگیرند.

رحیمه - اومدیم یکی دو دست لباس رنگ و وارنگ خوشگل برای  مراسم حنابندون و عقد کنون و عروسی و پاتختی دخترم لیلا ببریم و بپوشیم.

شروع داستان، یک روز مانده به عید نوروز و عروسی دختر شان هفتم فروردین است. زن و شوهر به محض آمدن به اتاق لباس و آکسسوار تئاتر، فیلشان یاد هندوستان کرده، غرق در خاطرات اجرا های نمایش هایی که به نوعی در آن مشارکت داشته اند می شوند. رحیمه ، شروع می کند با لباس ها ی مختلف نقش های مورد علاقه اش "مده آ "، " کلئوپاترا " ، "  الکترا "،" آنتی گونه " را بازی می کند و در حسرت بازی روی صحنه :

رحیمه – خیلی دوست داشتم پری خانم یه شب نیاد سر اجرا اونوقت می گفتم زلیخا کیه و چی می گه و چیکار می کنه.

 رحمان که از نمایش های خارجی خوشش نمی آید و طرفدار تعزیه و نمایشی های سنتی است، با رحیمه بنای  کل کل  سلیقه و فهم هنر ی می گذارند. غافل از این که سرایدار، فراموش کرده آن ها در داخل اتاق هستند؛ در تئاتر را از بیرون قفل کرده به مسافرت می رود و آن دو در این اتاق حبس می شوند. تلفن و آب هم قطع است ولی برق دارند. در سال تحویل همان جا سفره ی هفت سین می چینند و تا روز سیزده بدر در این اتاق بدون آب و خوراک مانده، درست روز سیزده هر دو از گرسنگی می میرند.

با امکانات محدود، اما صمیمی تماشاخانه ی " مشایخی " برای نشان دادن اتاق حقیرانه ی یک تماشاخانه قدیمی خوب جفت و جور شده و شلوغی و به هم ریختگی اشیاء و لوازم نمایشی ، به واقعی بودن مکان کمک شایانی کرده است. شکل نمایش تخته حوضی و فاصله گذارانه ، ساده ، غیر تشریفاتی، و نرم و روشن است، اگر چه اثر، موضوعی دیرینه را مورد توجه قرار داده، اما سعی کرده با اشکال نو اجرایی این کهنه گی را از سیمای اثر بزداید و می توان گفت که تا حدی هم موفق شده است زیرا تاثیر مشخصی را در تماشاگر می گذارد. ولی  از آن جا که قصه ، بن مایه ی رئالیستی و واقعی  دارد، طرح چنین قهرمانانی که عمرشان را با نمایش و ادبیات در کنار گروه های هنری سر کرده و درس های بزرگی  از زندگی گرفته اند، ( دختری مدرن تحویل جامعه داده اند که اکنون در کاناداست)، قابل قبول نیست که این قدر بی دست و پا باشند و عقلشان نرسد که  از روزنی، سرو صدایی راه بیاندازند و یا دیواری را سوراخ کنند و خود را نجات دهند . یا مثلا عنوان کلمه سیزده در یافتن بچه  در ردیف سیزده، صندلی سیزده و مرگ در روز سیزده نوروز، به نظر می رسد تاکیدی است بر این که این عدد، در زندگی آن ها به واقع نحسی آور بوده است. ولی سوال این است : آیا دخترشان که به کانادا رفته، و از این وضع رهایی یافته احتمالا خوشبخت خواهد شد، با این نظر منافات ندارد؟ اما از آن جا که نیت خالقان این اثر خیر و در جهت دلسوزی به جماعت بی پناه تئاتری است، به غمض عین می توان پذیرفت و گذشت.

گفت: عیب می چون که بگفتی هنرش نیز بگو. نکته مثبت این اثر، انتخاب و انگشت گذاشتن روی زندگی یکی از محروم ترین و مظلوم ترین قشرهای عاشق هنر، که به واقع با تعطیل کردن تئاتر شان ظلم غریبی به آنان شده است. خیلی از بازیگران این تئاتر ها، نان شب شان وابسته به بازی در این نوع تئاتر بود. در یکی از فیلم های مستندی که در باره تعطیلی یکی از این تئاتر ها ( تئاتر پارس گویا) ساخته شده بود، از مرحوم "سعدی افشار" سوال شد حالا با تعطیلی این تئاتر چکار می کنید؟ او با طنزی که خاص شخصیت خودش بود گفت "  هیچی می ریم می میریم " به علاوه نکته ای که نمی توان از نظر دور داشت این است که این نمایش کار تئاتر، و این هنر را با تحسین نگاه می کند. و یکی از ضروریات تر بیت روح جامعه می بیند.

با همه غمی که در سراسر این اثر پراکنده شده است، ما با دو گونه خصلت در این زن و مرد مواجهیم که نمونه و نشانه ای از تضادی درونی در کل خانواده های ایرانی در وجود تقابل سنت و مدرنیته است. حتی در یک خانواده ی کاملا منسجم هم ، با وجود پیوند های عاطفی قوی، تفاوت نگاه و فرهنگ پذیری متفاوت را به روشنی می بینیم. رحمان مردی متعصب اما با رگه هایی از باور به تسامح و تساهل  باقی مانده است، ولی رحیمه، مثل مدآ ، یرما، آنتی گونه آزاد و جسور می اندیشد اما میدان عمل ندارد.درست مانند یرما سترون است ولی با این همه احتمالا اوست که باعث شده دخترش به کانادا برود. او با شیره ی جان خود نهال لیلا را پرورده تا در این جهان بال و پر بگیرد. با وجود پیوند متراکم خانواده گی، می بینیم که چگونه دو قطب متنافر نگاه ، یک دیگر را دفع می کنند. رحیمه نگاه به آینده دارد و رحمان در گذشته سیر می کند. اثر، به تعصب کور مرد، خرده می گیرد ولی خصال زن را ستایش می کند. و نیز در این غم نامه (تراژدی) لزوم همیاری کردن با این قشر را به ما ابلاغ می کند، و یاد آور می شود که اگر می گذاشتیم این آدم ها به کارشان ادامه دهند، شاهد این نوع فجایع نبودیم.

اگر چه نمایش  رگه هایی از امید را در نسل نو(لیلا) به صورت بسیار پنهان نوید می دهد، اما در قالب کلی، گویای بد بینی و نا امیدی برای بهبود وضعیت هنر دراین ملک است.

رحیمه – ما توی گذشته مون می میریم.

رحمان – اگه می شد بمیریم که خوب بود.

رحیمه – برام تعزیه می خونی؟

صدای لیلا – روزی که "برف سرخ" بباره ، بخت سیاه اهل هنر سبز می شه.

ولی این بد بینی به خاطر خرده گیری و یا زنجموره های بیهوده و عبث نیست . بلکه مبنا و پایه واقعی داشته، در جامعه ی امروز ما قابل استناد است . به علاوه این زن و شوهر بازی های خوب و صمیمی و گرمی را ارائه می دهند، گاه گاه با چاشنی شوخی های شخصی خودشان هم لطف خاصی به نمایش داده و برای آن کسانی که می دانند این دو زن و شوهرند و دخترانشان ، " یاس" و " نیاز" سنجری به پدر و مادرشان یاری می رسانند، حلاوت دیدن این نمایش را دو چندان می کند.

کاظم هژیر آزاد

بر پهنه ی دریا 93/6/30

 

PDF

مروری بر نمایش " بر پهنه ی دریا"

نوشته : اسلاو میر مروژک

به کارگردانی : پارسا پیروزفر

 خوراک، مضمون حیات بشر

اسلاو میر مروژک بن مایه نمایشنامه تخیلی و سراسر کنایی  و استعاری "بر پهنه ی دریا" را از طرح یک " اگر " آغاز، و با پرسش و پاسخ ادامه داده و به پایان رسانده است. وی از خود سوال کرده " اگر"  سه مرد، در تخته پاره ای از یک کشتی غرق شده هنوز زنده مانده باشند و تمام آذوقه شان را مصرف کرده و دیگر چیزی برای خوردن نداشته باشند، برای زنده ماندن چه می کنند؟ سپس به این سوال چنین پاسخ می دهد که: در اکثر فرهنگ ها خوردن مرده، (اکل میت) مجاز است اما آن ها مرده ای ندارند، حیوان هم نیستند که بزرگترین و قوی ترین شان کوچکترین و ضعیف ترین شان را بخورد. بنابراین به این نتیجه می رسند که اگر در طبیعت قاعده ازلی بر این است که ضعیف تر توسط قوی تر خورده شود، با خورده شدن یکی از سه نفر، دو نفر دیگر زنده می مانند .پس تصمیم می گیرند همسفر شان را به شکل غیر حیوانی و مدرن و با فرهنگ بخورند. بنابراین شروع می کنند به شیوه ی مدرن و اشکال دموکراتیک مانند رای گیری ، قرعه کشی ، انتخابات و... این آدم خوری را به انجام برسانند. رای گیری می کنند اما در رای گیری تقلب می شود، کمپین انتخاباتی راه می اندازند و نطق های قرای توخالی می کنند اما دچار چند دسته گی شده، نتیجه ای نمی گیرند و سر انجام به این نتیجه می رسند که مرد گنده، با همدستی و تبانی مرد متوسطه، مرد کوچکتر و ضعیف تر را به همان شیوه ی زور مدارانه ی حیوانی سلاخی کرده بخورند.

مروژک و پیروز فر، مفاهیم به اصطلاح مدرن اجتماعی چون آزادی و دموکراسی که ظاهری فریبنده  دارند را به  سخره گرفته و با مدعیان مجریان آن ها به شوخی می پردازند و لحظاتی کمیک و طنازی را برای تماشاگر فراهم می کنند و این نکته را تاکید می کنند که فقط شکل حیات انسانی تغییر کرده والا مضمون همان قانون جنگل، یعنی خورده شدن ضعیف به دست قوی است .

 سراسر نمایش به چیدن ترفندی توسط دو نفر مرد "گنده "  پیروزفر و مرد " متوسط "  شکیبا می  گذرد تا مرد "کوچولو"  چراغی پور را بخورند؛ اما چالشی بین آن ها در می گیرد. مرد کوچولو نمی خواهد خورده شود و به انحاء مختلف از زیر خورده شدن در می رود. سر انجام آن دو موفق می شوند با مدرن ترین ترفند، یعنی تبلیغات فریبنده ، روح ایثار و از خود گذشتگی فرد در مقابل جمع را در کوچولو بارور کرده و او را فریب داده و راضی کنند که خودش را مانند یک قهرمان خلق تصور کرده و به خورده شدن رضایت دهد.

بعد از این که مرد کوچولو به بهانه شستن پا، خورده شدن را به تعویق می اندازد، اما در همین مدت زمان شستن پا، مرد کوچولو ناگهان تحولی عجیب می یابد و حاضر می شود جان خود را وقف شعار های توخالی آن دو دیگر کند. این تغییر ناگهانی ایهامی را در مخاطب به وجود می آورد که آیا این شستن پا، استعاره ای به معنی تطهیر مرد کوچولو است یا نه ؟ خاصه این که در تمام بازی های بعد از شستشوی پا، در رفتار و سکنات مرد کوچولو تردید و عدم رضایت به چشم می خورد.

این داستان خیالی و کنایی درهای تخیل را به روی مخاطب باز می کند. مثلا می توان گفت که ( بر پهنه ی دریا) می تواند کره زمین باشد و این سه نفر نمایندگان چند کشورند، که کوچکترین اش  توسط بزرگترین کشور از بین می رود. یا این که دریک مملکت چند حزبی، احزاب برای پیروزی و کسب قدرت سیاسی، برای از میدان مبارزه بدر کردن حریف به انواع حیل متوسل می شوند. یا در قلمرو اقتصاد، می توان گفت قانونی حاکم است که سرمایه های بزرگ، سر انجام سرمایه های کوچکتر را می خورد و از بین می  برد و...

 مروژک بی چون چرا از طرح این ایماژها، قصد انتقاد سیاسی از اوضاع مسلط در کشور خودش را داشته اما طرحی را که به تصویر کشیده، جهان شمول بوده و می تواند در هر نقطه ای از این کره خاکی بوقوع بپیوندد. او، در بر پهنه دریا هم ، مانند کارهای دیگرش از مایه کمیک و طنز بهره می برد. این بی تناسبی بین شکل و مضمون و ایماژ های داده شده خنده آور است. او به کمدی متوسل می شود زیرا به درستی واقف است که خنده ، افزار قوی در مقابل گژی و بر له راستی است.

شکل نمایش، از قبیل بافت داستانی، کمپوزیسون (ترکیب)، لباس، دکور، نور، موسیقی، وسایل صحنه همه در خدمت و همخوان با مضمون آن ، یعنی بازتاب واقعیت زندگی، و مناسبات انسان ها به شکل کمیک و طنز آمیز و هنری است.

پیروز فر، در اجرای این اثر، از همان ابتدا تکلیف بازی نگاه خود را به این نمایش روشن می کند. از همان آغاز با در آوردن صدای مرغ دریایی، و تاب خوردن های منظم با امواج دریا، یا عکس العمل هماهنگ در مشاهده ی گله ی کوسه های در حال حرکت، یا شکل آهسته ی چیدن وسایل پذیرایی روی میز، برای سرو کردن خوراک آدمی، همه و همه گویای این است که او دارد تصویر نمایشی به ما ارائه می دهد و نمی خواهد که ما انتظار زندگی رئالیستی از این نمایش داشته باشیم. بازی ها مثل آمدن پستچی( علی ابدالی)  شناکنان با دوچرخه! یا پیشخدمت (هوشنگ قوانلو) شناکنان با اسکیت؛ مصداق همین نگاه غیر رئالیستی است. اما این خواست، در بازیگر مرد کوچک ( چراغی پور) کمتر به چشم می آید. او درگیر یک بازی و باور رئالیستی از نقش خود است. به هیجانی واقع گرایانه و مشابه نقش می رسد و آن را به خوبی انتقال می دهد. چراغی پور گرچه از خطوط پیشنهادی کارگردان پیروی می کند و در میزانسن هایی چون حرکات یاد شده بالا با دو نفر دیگر هماهنگ است، اما او در برابر موقعیت خطیری که دچار ش هست، به باور و درکی واقعی از نقش می رسد و تماشاگر را درگیر تلاطم روحی خود می کند. وی همچنین در موقعی که  لازم می داند، با مهارت با خواسته کارگردان هماهنگ شده و منطبق می شود و از سیما فاصله می گیرد. در حالی که دو بازیگر دیگر به ویژه پیروزفر، از رسیدن به هیجان درونی به عمد اجتناب کرده و بازی خونسردانه ای را به نمایش می گذارند. بنابراین می توان گفت که ما در این نمایش، خود آگاه و یا ناخودآگاه، با کولاژی از دو گونه ی بازی مواجه هستیم که به خوبی با هم تلفیق یافته اند. یکی بازی رئالیستی و مطابق با قوانین زندگی که چراغی پور به آن دست یافته و به خوبی انتقال می  دهد و دیگری بازی فاصله گذارانه و نمایشی که پیروز فر و شکیبا به درستی ارائه می دهند. مخاطب در مقابل بازی چراغی پور به هیجان می آید و متاثر می شود و به آگاهی می رسد، و بازی دو بازیگر دیگر تلنگری به مغزش می زند و لبخند بر لبش می نشاند و به شناخت دست می یابد.

با این که مروژک در نمایش " بر پهنه دریا " با ارائه ی تصاویر انتزاعی و کنایی، انتقاد خود را از شرایط و مناسبات موجود در لهستان زمان خود به خوبی انتقال می دهد، اما نمی توان با نگاه بدبینانه اش تمام و کمال موافق بود؛ زیرا در همان زمان نیک اندیشان همه ملل استقرار دموکراسی را از نان شب خود واجب تر دانسته و در پیاده کردن این نیت انسانی از جان و مال خود دریغ نمی کردند.

کاظم هژیر آزاد

 

 

 

 

 

نوعی داستان عاشقانه 93/6/22

PDF

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی  بود

                                       مولانا

 مروری بر نمایش " نوعی داستان عاشقانه "به کارگردانی : مسعود تاروردی -در سالن : "خسرو شکیبایی " تئاتر خصوصی " سه نقطه "

 رنگ عشق امروزی

اگر این قول بزرگان استتیک شناس را باور داشته باشیم که هنر، انعکاس واقعیت، در تصاویر و اوصاف هنری است، پس نمی توانیم اذعان نکنیم که " آرتورمیلر" نویسنده ی معاصر آمریکا، در نمایش " نوعی داستان عاشقانه " توانسته رک و پوست کنده، بخشی از واقعیت های خشن جامعه آمریکای زمان خودش، و مناسبات حاکم برنهاد هایی چون  پلیس، دادگستری، و ارگان های دیگر را برملا کرده و انسان هایی که لای چرخدنده های آنان گرفتار و خرد می شوند را در قالب نمایشی استعاری و هنری نشان داده و به چالش بکشد.

گروه اجرایی این نمایش به کارگردانی " مسعود تاروردی " و دو بازیگر آن  " نسیم افشار پور" و خود تاروردی، این قصه ی به اصطلاح عاشقانه را به شایستگی و زیبایی در سالن "  خسرو شکیبایی " این سالن کوچک پنجاه صندلی و صمیمی آموزشگاه " سه نقطه "  هر شب جان می بخشند. " نسیم افشار پور" با درک موقعیت های روانی  یک بیمار اسکیزوفرنیک، اما به شدت خود دار، مقاوم  و عاصی از اسارت خود، پیچیده گی های روحی و روانی شخصیت این زن گرفتار را به خوبی انعکاس می دهد. و به اتکای بده بستان های به موقع و مناسب به اتفاق "  تاروردی " ، جلوه ای از قربانیانی را نشان می دهند که سرمایه داری آمریکا، با دستور کار "بکش تا زنده بمانی" در پس پوشش زر و زیور خیال انگیزش، هر روز به مسلخ می برند.

چرا به اصطلاح عاشقانه ؟ زیرا در پایان محتوم  این قصه ، به معنی استعاری و طنز تلخ نهفته در انتخاب این عنوان بندی پی می بریم. میلر عشق های امروزی را به سخره گرفته و می گوید روزگاری است که دیگر از پاکی عشق عشاقی چون رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد، خبری نیست. حدود هشتصد سال پیش، مولانا تفسیری از این مضمون را در یک بیتی موجز چنین بیان کرد:

 (عشق هایی کز پی رنگی بود//عشق نبود عاقبت ننگی بود)

 و میلر می گوید عشق های امروزی به ننگ آلوده است. بعید نیست که  وی این نمایش را تحت تاثیر زندگی کوتاهی که با همسر روان پریش اش " مرلین مونرو" داشته که منجر به جدایی شان شده نوشته باشد.

 " میلر"  این بار به سراغ مناسبات پیچیده روانی دو سر خورده اجتماع آمریکایی رفته است. یک زن " روسپی "  و یک مرد " کارآگاه خصوصی"  بین آن ها نوعی ارتباط و احساس غیر متعارف وجود دارد. زن بیمار اسکیزوفرنی است و شوهر پا اندازی نیز دارد. کارآگاه هم زن دارد ولی از زندگی اش راضی نیست. قبلا پلیس معتاد به الکلی بوده که به تازگی ترک کرده ولی هنوز زخم الکل در روح و روانش ترمیم نیافته است. او به خاطر تحقیر ها و تبعیض ها ی محیط کارش استعفا داده و کارآگاه خصوصی شده است اما در این شغل هم ناموفق است و از سوی دشمنانش در دادگستری و پلیس تهدید به لغو امتیاز شده؛ بنابراین نیاز دارد که آخرین پرونده را به سرانجامی موفق برساند. زن از پرونده سازی ای که باعث شده موکل کارآگاه محکوم به اعدام شود آگاه است و مدارکی دال بر بیگناهی او در اختیار دارد اما از سوی رقبا تهدید شده که اگر آن ها را برملا کند، خود و معشوقش (کارآگاه ) را خواهند کشت. چه بسا همین ترس، باعث ازدیاد توهم و تشدید بیماری اش شده است. اگر مرد موفق شود مدارک بی گناهی موکل اش را از زن بگیرد و به دادگاه ارائه دهد، سر رقبای شغلی اش را به سنگ کوفته و موکل بی گناه اش را نجات داده و پول خوبی هم گیرش خواهد آمد.

 امشب مرد اصرار می کند که زن مدارک را به او بدهد. اما زن که مطمئن است با دادن مدارک به مرد، و افشای حقایق، زور مرد به غول های درگیر این پرونده در اداره پلیس و دادگستری نخواهد رسید و زندگی و شغلش را از دست خواهد داد، از دادن مدارک خود داری می کند. امشب که زن احساس تنهایی مفرطی دارد، چند بار هم حمله ی عصبی به او دست می دهد. مرد با اصرار موفق می شود حقیقت را به طور شفاهی از زبان زن بیرون بکشد و برای اولین بار زن اقرار می کند که با رقبای مرد همدست بوده وبا آن ها هم  نرد عشق باخته است. مرد هرچه تلاش می کند، نمی تواند مدارک را از زن بگیرد. در همین کش و قوس های اصرار و درخواست و امتناع است که زنگ تلفن به صدا در می آید.  زن گوشی را با تردید و ترس از تعقیب پلیس و رقبا بر می دارد. ولی آن سوی تلفن یک مشتری است. زن یادش می افتد که با یک مشتری قرار داشته ولی فراموش کرده است و بی اعتنا به تاثیر این تلفن در مرد، از وی می خواهد که او را با اتومبیل ش سر قرار برساند. مرد از این همه بی شرمی در یک  لحظه ی بحران  یاس و حرمان، با اسلحه ی کمری اش، به زندگی زن و سپس خودش، پایان می دهد.

اما میلر، در پایان نمایشنامه اش پیشنهاد می کند که مرد منتظر می ماند تا زن لباسش را عوض کند و او را سر قرارش برساند وقتی لباس پوشیدن زن تمام می شود، هر دو از در بیرون می روند و نمایش تمام می شود.

 اما " تاروردی" این پایان را دوست نداشته، می خواهد با بوم و رنگ های امروزی نقاشی کند. بهتر دیده که هر دو را به این طریق  بکشد. شاید این تغییر، طنز تلخی که در داستان میلر هست، به عاشقانه ای همچون  " رومئو و ژولیت " لیلی و مجنون و...که آنان نیز به هم نمی رسند و می میرند نزدیک تر کند.

فضا، اتاق خوابی ساده ، در یک آپارتمان مشرف به خیابان است. همه اشیاء متعلق به زنی بیمار، به ویژه لباس های زیر و روی خاص ش به زمین ریخته شده و پخش و پلاست و مانند درون صاحبش به هم ریخته است و سر جای خودش نیست. داستان را از آن جا می بینیم که بیماری به زن حمله ور شده و او را در ماتمی سنگین فرو برده و انتظار مرد مورد علاقه اش را می کشد تا او را از تنهایی وحشتزایش بیرون بیاورد.

ترنم  بارش مدام باران، تا انتهای حادثه به صورت پس زمینه صوتی جریان دارد و صدای گاه گاه  رعد و برق، تلاطم روحی حاکم بر فضا ی درونی آدم ها و خانه را به خوبی انتقال می دهد.

زمان نیمه های یک شب زمستانی است. با آمدن مرد، چراغ برق روشن می شود تو گویی که برقی در روح روان زن مشتعل می گردد و کمی از دلهره اش را کاهش می دهد.

نمایش زبان ساده و بی پیرایه امروزی دارد؛ گاه نوای موسیقی حال و هوای درونی زن و مرد را منعکس می کند و گاه در حمله های بیماری حجم عظیمی از صدا های مغشوش و در هم و برهم را می شنویم که همچون پتک  در مغز زن کوبیده می شود و جور نور بی رمق فضای پیشنهاد شده را می کشد.

همه تغییرات روحی و حادثه ی اصلی  در یک ساعت و اندی رخ می دهد و به انتهای دردناک مرگ هر دو می انجامد.

نمایش جهان بی ترحم قدرت های پنهان و آشکاری را نشان می دهد که ورای قوانین مشعشع ظاهری حاکم، عمل کرده و سرنوشت آدم ها را بر اساس منافعشان تعیین می کنند. و قانون و مجریان آن را چشم و گوش شنوایی برای احقاق حقوق فرد در جامعه نیست.

                                                                              

                                                                           

 

 

 

 

 

 

به همین نزدیگی ۹۳/۶/۱۷

PDF

مروری بر نمایش : به همین نزدیکی

نویسنده و کارگردان جلال تجنگی

 در کف شیر نر

 در سالن  "سایه " مجموعه تئاتر شهر، نمایشی به نام " به همین نزدیکی"  به  نویسندگی و کارگردانی " جلال تجنگی " به صحنه رفته و در حال اجراست. این نمایش تصویرگر مسائل مبتلابه جوانان نخبه، تحصیل کرده و جویای شغل، ازدواج، مسکن و خوراک در شرایط امروز ما ست و مشکلات آن ها را در ارتباط با تضاد بین ثروت و کار شرافتمندانه  مورد بررسی و چالش قرار می دهد.

 " به همین نزدیکی " نمایشی است نزدیک به ما، انگار در همین نزدیکی ما رخ داده و می دهد. بن مایه این اثر را هر روز در صفحات حوادث روزنامه ها می خوانیم اما به ندرت شاهد به تصویر کشیده شدن آن به صورت هنر تصویری و نمایشی هستیم. این موضوع می تواند دلایل زیادی داشته باشد که به نظر می رسد یکی از مهم ترین دلایل آن است که موضوع، بسیار تخصصی است و نویسنده باید به آن احاطه داشته و یا در این قلمرو پژوهش بسیار کرده باشد که در خصوص  "به همین نزدیکی "، این اتفاق به درستی افتاده و نویسنده احاطه خوبی به موضوع و اصطلاحات و زیر و بم تخصصی مقوله ی واردات و صادرات و امور کمرکی و تعرفه های مختلف ترخیص کالا و از این قبیل دارد.

چهار جوان تحصیل کرده و مستعد وهم دانشکده ای، شرکت واردات و صادرات تاسیس کرده اند اما به دلیل نداشتن سرمایه به سختی دخل و خرج می کنند. موردی پیشنهاد می شود که کالایی را به صورت انحصاری توسط یک سرمایه دار وارد کنند تا از طریق حق العمل کاری سود قابل توجهی نصیب شان بشود؛ اما خود این عمل نیاز به سرمایه ای مختصری دارد که آن ها را وا می دارد از والدین و آشنا و روشنا هایشان قرض بگیرند و وارد این معامله شوند. در این میان پای عشق دو دوست و شریک " سعید" و " مهدی " هم به " فرزانه "، که کارمند وزارت اقتصاد است، به میان کشیده می شود. فرزانه دختری است شهرستانی، از اقشار میانی جامعه که در پی شوهری متمکن است، و به واسطه ی آشنایی با این دو جوان فعال ، آن مورد سود آور را توسط یک رابط ناشناس به  ایشان معرفی می  کند. او که قبلا بر اثر آشنایی شغلی، سر راه " سعید " هم قرارگرفته و به هر دو تمایلی نشان داده، برسر دو راهی ، قرار گرفته  و " مهدی " را انتخاب و با وی عهد نامزدی می بندد؛ غافل از این که نامزدی اش با مهدی باعث سرخورده گی "  سعید " می شود و سعید که خود را تحقیر شده می یابد در پی انتقام ، مساله انحصاری  بودن واردات آن نوع کالای سود آور را به سرمایه دار دیگری در مقابل حق العمل قابل توجهی لو می دهد و دوستان شریک که  انتظار داشتند با ورود کالای شان، سود خوبی ببرند و قروض خود را بدهند، متوجه می شوند که آن سرمایه دار مساله سود آور بودن این کالا را فهمیده و به میزان بالا تری از همان کالا را وارد کرده و انحصار فروش را از این جوانان سلب و قیمت کا لا را در بازار به شدت نزول داده است. از آن جا که سرمایه این جوانان کم بوده و کالای مربوطه آنان هم به طریق اولا کم است، قادر نیستند در بازار با آن سرمایه دار رقابت بکنند. بنابراین در بهترین حالت حتی به زحمت خواهند توانست هزینه هایی که کرده اند به دست آورند.

این جوانان می خواهند در مملکت خود کار کرده و از تخصص شان امرار معاش کنند اما ناگزیر در چنبره ی مناسباتی پیچیده ی غول های تجاری که شعار شان بکش تا زنده بمانی است اسیر می شوند که نتیجه ای جز شکست برایشان ندارد. به قول مولانا: (غیر تسلیم رضا کو چاره ای// در کف شیر نر خونخواره ای ). این درد شکست تنها درد شکست مالی نیست بلکه درد بزرگ تر، درد گسستن حلقه اخوت ایشان است که می توانست موجب موفقیت های آتی این همشاگردی های درس خوان باشد.

فضای نمایش ، ساده و بی پیرایه است. یک اتاق کار معمولی بلکه حتی می توان گفت  محقر یک شرکت خصوصی درطبقات بالای یک ساختمان کلنگی است که موجر مزاحم و پر توقعی هم دارد. هیچ نکته ی استعاری بجز یک عکس از "  استیو جابز" یکی از چهره‌ های پیشرو صنعت رایانه که نمایانگر تعلق خاطر و احترام  کارکنان این شرکت به شخص او و علوم رایانه ای است، به چشم نمی خورد.

چهار همکار به تدریج که وارد می شوند، ابتدا خود را معرفی می کنند و با همکار خود ارتباط برقرار کرده موضوع قصه را پیش می برند. نکته بدیعی که تجنگی به عنوان نویسنده و کارگردان در این اثر به کار برده ، استفاده از نوعی تکنیک فاصله گذاری است که درام را ساده کرده و از اطناب کلام جلو گرفته و تماشاگر را خیلی زود به اصل مطلب راهنمایی می کند، این است که  شخصیت ها خود و هدف شان را برای تماشاگر تعریف می  کنند که چه بودند و چه هستند و چه می خواهند بکنند. در خلال این توضیح مستقیم بیوگرافی وار است که ما پی می بریم این دوستان شاگردان نخبه ی دانشکده ای معروف در تهران اند و با وجود خلق و خوی متفاوت روانی و تربیتی، خواستگاه طبقاتی شان لایه های میانی رو به پایین جامعه شهری است، و لایق داشتن یک زندگی و معیشت شایسته اند.

لحن گفتار نمایش به جز اصطلاحات دقیق مربوط به امور کمرک و ترخیص کالا، ساده است. دوستانی که سرخوشانه با هم کار می کنند و چاشنی ارتباط دوستانه شان  شوخی ها و مطایبه های خاص جوانان تحصیل کرده و ایضا موسیقی است که اوقات آنان را پر کرده و خستگی را از تن شان می زداید، و تعلق خاطرشان به " گروه اوهام " به خوانندگی " شهرام شعرباف " است که جا به جا در لحظات مختلف مترنم می شود.

نمایش با فعالیت شاد و امیدوارانه ی این جوانان آغاز و در آخر با نا امیدی و شکست پایان می یابد و تماشاگر را هم همراه بازیگران در غمی گزنده فرو می برد. تماشاگری که نمی خواهد این جوانان شکست بخورند. می خواهند کورسوی امیدی بدمد و آنان را از این ورته نجات دهد اما شوربختانه این نقطه امید در این نمایش دیده نمی شود. و تنها شکست این قهرمانان شایسته را می بینیم. تاثیر تراژدی همین است اما این غم تراژیک، تو را فرا می خواند که به خود بیاندیشی که چه کنی که به این درد مبتلا نشوی. این جوانان چه باید می کردند و چه باید بکنند؟ اینان که نخبه اند، و به تخصص خود اشراف دارند، ناگزیر از خورده شدن در این جنگل توسط شیران خونخوارند. چه رسد به جوانانی که فاقد تخصص و فقط نیروی کارند.

به واسطه تکنیک به کار گرفته شده ی اجرایی و ارتباطی که بازیگران با تماشاگران برقرار می کنند، چنانچه اهداف و مختصری از زیست نامه خود را توضیح می دهند و سپس به بازی خود ادامه می دهند، انتظار تماشاگر را از یک بازی واقع گرایانه کاهش می دهند. مثلا آن قدر که از اصطلاحات دقیق فنی و واقعی ی مربوط به شغل شان حرف می زنند، که خیلی از آن ها را تماشاگران نمی فهمند، اما در عمل، روی پرونده ها، اقدامات واقعی انجام نمی دهند. به خوبی مشخص می شود که مثلا دارند روی صفحات کاغذ، کار اداری انجام می  دهند. اما با این همه، در لحظاتی که اهمیت حادثه رخ می نماید و منجر به رو در رویی و حتی تعرض فیزیکی بین رقبای عشقی ( سعید و مهدی ) می شود، خود بازیگران تحت تاثیر قرار گرفته و این هیجانات و تاثرات به خوبی به تماشاگر نیز منتقل می شود. و ما انتقال این تاثرات را مدیون باورلحظه ی بازیگران آن: علی نجفی، سعید هاشمی پور، مهران حسینی، مهدی حاجیان و آفاق میر قاسمی هستیم.

                                                                                کاظم هژیر آزاد

 

بالا