درجشن انجمن نویسندگان و منتقدان از هژیرآزاد تقدیر شد

 

سیزدهمین جشن سالانه انجمن منتقدین و نویسندگان خانه تئاتر

از هژیر آزاد تقدیر شد

 در این مراسم که اجرای آن را فرزاد حسنی برعهده داشت، چهره‌های شناخته و مطرحی همچون؛ عباس جوانمرد، لوریس چکناواریان، شهرام ناظری، جواد مجابی، حمید لبخنده، ایرج راد، کاظم هژیرآزاد، لیلی گلستان، حمیدرضا نعیمی، علیرضا نادری، حمید پورآذری، اصغر دشتی، مهین صدری، امید روحانی، کورش سلیمانی و... حضور داشتند.

نخستین بخش این مراسم به نکوداشت دکتر یونس شکرخواه روزنامه‌نگار و استاد ارتباطات اختصاص داشت. پس از پخش ویدیویی که به گفتگو با شکرخواه درباره مسائل مختلف اختصاص داشت، فرزاد حسنی از لوریس چکناواریان دعوت کرد تا با حضور روی سن جایزه یونس شکرخواه را اهدا کند. پس از آن لوریس چکناواریان روی صحنه حاضر شد و مدال عبدالحسین نوشین را به یونس شکرخواه برای یک عمر فعالیت علمی و عملی تقدیم کرد.

شکرخواه بعد از این تقدیر در سخنان کوتاهی گفت: زندگی ما مثل تئاتر است، ممکن است آدم بد‌، خوب باشد یا آدم خوب بد باشد. ولی در آخر باید لباس‌هایمان (استعار از لباس‌های تئاتر) را در بیاوریم و از صحنه نمایش پایین بیاییم.

در ادامه گروه تئاتر "آران" به سرپرستی بهروز غریب‌پور به عنوان گروه برگزیده از سوی انجمن منتقدان خانه تئاتر در سال 92 معرفی شد و مدال عبدالحسین نوشین‌ توسط شهرام ناظری به بهروز غریب‌پور اهدا شد.

شهرام ناظری در سخنانی کوتاه گفت: این کار اتفاق بسیار زیبایی بود که دو رشته تئاتر و موسیقی کنار هم قرار گرفتند. این اتفاق می‌تواند کم کم باعث همدلی‌ و هماهنگی هنرمندان مختلف بشود. چون پیش از این اوضاع به گونه‌ای بود که باعث تفرقه می‌شد و حتی هنرمندانی که در یک رشته بودند از هم فاصله داشتند.

او افزود: افتخار می‌کنم که اهدای این جایزه به شخص بزرگی که سال‌ها در تئاتر زحمت کشیده به من محول شد چرا که خود این کار برای من مثل یک نشان است.

بهروز غریب‌پور نیز در سخنان کوتاهی با بیان اینکه؛ من کرد سنندج هستم و آقای ناظری کرد کرمانشاه و این افتخار بزرگی برای من است که نشان نوشین را از دست این هنرمند دریافت می‌کنم، با اشاره به صحبت‌های شکرخواه در ویدیویی که از او پخش شد، گفت: از دکتر شکرخواه نمی‌پذیرم که بگوید به درک. که بگوید من تئاتر نمی‌بینم و تئاتر ما به امثال هوشنگ گلمکانی، حسین یاری و مسعود مهرابی نیاز دارد. شما نمی‌خواهد برای ما نسخه بپیچید. خود شما چرا آستین بالا نمی‌زنید و نقد تئاتر نمی‌نویسید در صورتی که می‌دانید حضورتان چقدر مغتنم است. البته می‌دانم واژه به درک را برای چیز دیگری گفتید اما از شما بر می‌آید که به چیزهای دیگر هم به درک بگویید و مثلا بگویید من کارهای غریب‌پور را تا حالا ندیده‌ام، به درک که ندیده‌ام.

در ادامه این مراسم که نکوداشت حمید امجد اختصاص داشت پس از پخش ویدیویی درباره این هنرمند، که در آن هنرمندانی چون محمد رحمانیان، حمید احیاء مترجم، محمد جرمشیر و افشین هاشمی درباره ویژگی‌های حمید امجد صحبت کرده بودند، حمید اجمد مدال نوشین ه=خانه تئاتر را از دستان عباس جانمرد دریافت کرد.

جوانمرد درباره امجد گفت: آدم‌های نخبه و بزرگی مثل حمید امجد و دو دوست دیگرش محمد رحمانیان و محمد چرمشیر تربیت شده انسانی هستند که من همیشه به او افتخار کرده ام و آن هم کسی نیست چون بهرام بیضایی. در فیلمی که نشان دادند، دیدیم که او لبریز از کار بود. نمونه دیگرش محمد رحمانیان است و همینطور چرمشیر که همگی لبریز از کار هستند نه لبریز از حرف. پرکاری این سه نفر به استادشان بیضایی رفته است.

حمید امجد نیز در سخنانی گفت: با این حجم شرمندگی از تعاریفی که از من شد و با این حجم افتخار که از عباس جوانمرد جایزه نوشین را دریافت کردم، نمی دانم چه کنم. خیلی دستپاچه هستم و نمی دانم چه بگویم چون اصلا نمی توانم خودم را کنار نام این بزرگانی که نام بردید بگذارم.

بخش پایانی این برنامه به معرفی برگزیدگان مسابقه مطبوعاتی سالانه انجمن منتقدان خانه تئاتر اختصاص داشت که به ترتیب مهسا صفاری‌پور در بخش عکس، امین عظیمی‌ در بخش یادداشت، فرزانه ابراهیم زاده‌ در بخش گفت وگو، مجید کیانیان‌ و محمد جعفر یوسفیان کناری‌ در بخش مقاله پژوهشی، جواد عاطفه بخش گزارش‌، سید جواد اشک‌ذری‌ به عنوان برگزیدگان و نفرات اول بخش مقاله ژورنالیستی جوایز خود را دریافت کردند. همچنین از از مریم فشندی به خاطر 10 سال فعالیت در سایت ایران تئاتر و اکرم محمدی‌ از روزنامه خراسان به عنوان خبرنگار با سابقه و فعال تئاتر تقدیر شد.

سیزدهمین جشن سالانه انجمن نویسندگان و منتقدان خانه تئاتر با تقدیر از کاظم هژیر‌ آزاد بخاطر جایزه یک عمر فعالیت در عرصه بازیگری و پخش نماهنگی از شهریار کهن زاد، به پایان رسید.

نقل از هنرآنلاین

 

پروانه مفرغی

 پروانه مفرغی اثری شاعرانه و استعاری است

اولین بار که نمایشنامه  پروانه مفرغی را خواندم مجذوب محتوای فکر اثر و ایده های زیبا و طرفه ی آن  شدم ولی زبانش را سخت پر تکلف یافتم و پرسش هایی چند راحتم نگذاشت.

۱- آیا این تکلف عمدی و به دلیل کلاسیک بودن متن یا مشکلات ترجمه و نارسایی زبان است؟

۲-  آیا در روزگاری چنین بی قرار و پر سرعت و کم حوصله و هوای گرم و صندلی های نا راحت کسی را احوال شنیدن این زبان هست؟

 ۳- کارگردان مجذوب کدام وجه عمده از وجوه این اثر کلاسیک  شده و ایده اصلی نمایش از اجرای این نمایش چیست؟

۴ -  آیا اجرای لخت و بدون حک و اصلاح و نزدیک نکردن حوادث به خلق و خوی امروزی مخاطب می تواند توجه را جلب کند؟

 پاسخ به این پرسش ها هنوز پس از چند اجرا برایم باقی است و منتظر نتیجه این تجربه ام.

این نمایش اثری شاعرانه و استعاری است. ویلیام گولدینگ سعی می کند با نگاهی شوخ و طنزی پوشیده در ژانر تراژدی کمکی با رعایت اصول کلاسیک نمایشنامه نویسی ایده های خود را بیان کند. کمدی است به این لحاظ که  طنز ملایمی در لایه های پیچیده ی حوادث معقول و اشتباهات غیر معقول آن نهفته است. شیوه نمایشنامه نویسی اش کلاسیک است به این معنا که نمایش در سه پرده اتفاق می  افتد. در پرده اول ما با شخصیت ها و مناسبات و زمان و مکان  آشنا می شویم. درپرده دوم جرقه ی  تضاد و تقابل کهنه و نو دانش و جهل، اندیشه و عمل، جاه طلبی و وارستگی شخصیت ها زده می شود و رخ نشان داده و شعله ای را می افروزد. و در پرده سوم دامنه این شعله گسترش یافته همه جا را فرا می گیرد و تراژدی به وقوع می پیوندد و شاهزاده ای جوان و جاه طلب ( ماکیاولیست ) که در سودای کسب قدرت بی رحمانه چشم بر اخلاق بسته بدون این که به اطراف خود توجه کند مانند اسب عصاری که فقط جلو را نگاه می کند، پیش می رود و در این پیشروی  زندگی خود و خانواده اش را متلاشی می کند.

پروانه مفرغی اثری تاریخی و واقع گرایانه هم نیست اما از لایه های واقعیت های تاریخی هم بی بهره نیست. مثلا رواج ادیان مختلف مانند آیین مهر پرستی، مانویت و غیره که محصولاتی  وارداتی از دول دیگرند رم را تحت تاثیر خود قرار می دهد در این میان ، احیاء و سربلند کردن مهم ترین این ادیان یعنی آیین مسیحیت که پر رهرو ترین آیینی است که ابتدا منکوب امپراطوری رم شده بود، اینک در اواخر اضمحلال امپراطوری رشد کرده و حتی به ارکان حکومت هم رسوخ و آن را تحت تاثیر قرار می دهد به طوری که دیگر حکومت را یارای مقابله با آن نیست و کم کم ناگزیر از پذیرش آن می شود. تاثیر پذیری از علم و فرهنگ یونانی با وجود مقاومت های مختلفی که در ارکان دولت از جمله سنا و خانواده سزار صورت می گرفت پایه های این امپراطوری و ایدئولوژی حاکم را متزلزل کرد واقعیتی تاریخی است. نمایشنامه نویس این مصادره فرهنگی کشورهای همسایه به روم را در سیمای مرد دانشمند مسلح به دانش و فن آوری روز و زن معتقد به فلسفه ی مسیح از یونان متجلی می کند. این فرهنگ پذیری تا بدانجاست که خود شاهزاده رمی افتخارش این است که به یونانی شعر می  گوید. همه این ها نشان گر رسوخ فرهنگ غیر رومی است که امپراطوری روم را محاصره کرده است. همه این حوادث استعاری است و می تواند در همه مکان ها و همه زمان ها اتفاق بیافتد.

ملودرامی عشقی که یکی از اتفاقات اصلی داستان را پی می ریزد جنبه کمیک دارد. شاهزاده جوانی که با وجود رشد جسمی، هنوز رشد عقلی نیافته است. او که محبوب و عزیز دردانه پدر بوده و قرار است در آینده ای نزدیک سرنوشت ملتی را به دست بگیرد، چنان فقط با یک نظر واله و شیدای دختری فقیر و معتقد به فلسفه و آیین  مسیحیت می شود که دین و ایمان خود را از کف می دهد.  اشیائی مانند بمب و کشتی بخار که توسط این دانشمند یونانی مهاجر به عنوان یک دستاورد علمی که روم فاقد آن است  بهانه طرح داستان قرار می گیرد واقعیت تاریخی ندارند اما در عالم استعاره می تواند صورت واقعیت به خود بگیرد.

زندگی بخشیدن به همه این اتفاقات و طرح ها، به صورت نمایش کارگردان را در مقابل پرسش های نخستین و انتخاب قرار داد. اوکه در طراحی های صحنه، لباس و گریم و...دخیل بوده وبرای زنده کردن وجه شکلی کمیک نمایش با سخاوت و گشاده دست عمل کرده اما در مقابل خود متن نمایش بنا به ملاحظات حفظ و رعایت امانت ادبی  بسیار محتاط و کم جسارت ظاهر شده است. این که  آیا وجه کمدی نمایش تا چه حد دست کارگردان را به عنوان خالق دوم اثر برای فرا رفتن از ساختار ادبی و تحکیم وجه نمایشی  باز می کند؟ یا این که تا چه حد می توان به نفع نمایش از وجوه ساختار کلاسیک اثر کاست و وجه حوادث اثر را پررنگ تر کرد؟ او معتقد است که نباید به دنبال میل و ذوق تماشاگر رفت و اصول فنی و ذوقی و ادبی و هنری را مقهور ذوق تماشاگر کرد و در سایه قرار داد.  به نظر من این انتخاب حق کارگردان است و قضاوت با تاریخ.

 

پایان سریال "یلدا "

 این تصویر طراحی گریم "حاج رضا" ، قهوه چی ، و "شمر خوان" سابق، که وبه خاطر یک شکست عشقی پنجاه سال است گوشه اعتکاف اختیار کرده از تعزیه خوانی قهر کرده است. طراح آن را آقای عبدالله اسکندری  بود که ادامه کارش را به آقای موسوی سپرد . مجری مستقیم گریم من پژمان بنفشه خواه بود. پسررضا بنفشه خواه که در این پروژه با او آشنا شدم.  مثل پدرش گرم و صمیمی و خوش مشرب و بسیار حساس و در کارش دقیق بود. روی صورت من با حساسیت فوق العاده و خستگی ناپذیر کار می کرد. من که به بازیگر پرحوصله ای معروف هستم کم می آوردم.  دلم برای همه همکاران تنگ شده. کاش باز هم با همه شان دوباره کار کنم.

سریال از زمان کلید خوردن تا پایان، چهار ماه طول کشید. ازپانزده شهریور تا چهارده دی که سریال پخش شد. گروه دوست داشتنی و خوبی بود. هوای شاهرود بدون دود ،خیابان ها بدون ترافیک.  از محل اسکانمان تا لوکشین بیشتراز ده دقیقه طول نمی کشید. تجربه خوبی بود. به هر حال طبق قراری که تهیه کنندگان این سریال "خوشرزم" و "میرباقری" گذاشته بودند، اربعین پخش شد. هرشب پشت سر هم .  نمی دانم در تهران با آن چطور برخورد شد، دیده شد، یا نه، ولی از شهرستان به خصوص آن خطه ای که داستان در آن جا رخ می داد ، بیننده زیاد داشت .خبرش را داشتم که شاهرود و توابع بسطام و .... همه شب  مردم پای تلویزیون خود می نشستندوقصه همشهری های خودشان را دنبال می کردند.میرباقری در شهرستان خود از محبوبیت خوبی برخورداراست. همه او را دوست دارند. شاهرود و بسطام و روستای اطراف آن مردمی معتقد و مذهبی اند. ما روز عاشورا و تاسوعا آن جا بودیم . مراسم نخل گردانی به این بزرگی و عظمت در عمرم ندیده بودم.

همکاری های نیروی انتظامی ، خیلی خوب بود. کار را مال خود می دانستند. کلانتری ۱۱ که رئیس آن سریال مختار را خوب دیده بود، دیالوگ های بخش ازنقش مرا حفظ بود. من یک سکانس در کلانتری داشتم و همه درجه داران و افسران کمک می کردند اگر در تهران بود، نمی دانم این همه همکاری ، می کردند یا خیر.

بیمارستان که واقعا شاهکار بود باورم نمی شد. شش روز در بیمارستان پراز بیمار،در میان خیل مریض ها و ملاقات کنندگان فیلمبرداری داشتیم. چقدر مردم آرام بودند ، شما بگو در تما م این شش روز یک  صدای اعتراض از مریض یامردم درنیآمد.خیلی اذیتشان کردیم. نه این که بخواهیم اذیت کنیم، خاصیت فیلمبرداری این را می طلبد. اساساروحیه مردم وبسطام و شاهرود بسیار آرام و متین بود. از استرس های معمول تهرانی ها در آن جا خبری نیست.

نوشته یلدا،از نقاط قوت این سریال بود. توسط همکاران داوودمیرباقری آزاده محسنی و الهه میرباقری دختر خود داوود میرباقری بود. اما بازنویسی قصه را خود او درلحظات آخر انجام می داد که وظیفه ی مشاوره با کارگردان و راهنمایی بازیگران را نیز به عهده داشت. به نظرمن قصه ظرفیت بیش از دوازده قسمت را برای تلویزیون داشت . خیلی خلاصه شده بود.ظاهرا قرا ر بود در ده یازده شب تمام شود اما طرح قصه حوادثی را مطرح می کرد که آدم  می خواست بداند بعدش چه به سر شخصیت ها می آید.

خوشبختانه ، بازیگران خوب وتوانمندی چون آذرنگ ، پاوه نژاد، شریفی نیا، کوثری، ضیایی سلطانعلی ،که خوش درخشیدند، به قوت کار افزوده بود. و به نظرم به خاطر سوژه اش محرم ها خوراک خوبی برای تلویزیون خواهد بود. که صرفا مساله تعزیه نپرداخته بلکه قصه دوخانواده رادر کنار تعزیه مطرح کرده است.

"حسن میرباقر" هم در این اولین تجربه سریالی از همه توش توانش در به سرانجام رساندن این پروژه سود برد که در کارنامه کاری اش نقطه مثبتی خواهد بود.

آثار چاپــی

 نمایشنامه :

سوسنگرد - در دست جاپ مجدد کمدی تئاتر - در دست جاپ مجدد

  داستان :

مجموعه داستان کیف - در دست جاپ مجدد

 

 

 

اجرای نمایش بهار و آدم برفی

 نمایش ( بهار و آدم برفی ) نویسنده و کارگردان : ناصح کامگاری

به دلیل مصادف شدن با جشنواره مقاومت ، تعطیل شد. اما قرار است بعد از جشنواره دوباره و ادامه یابد .  کارگردان  که طراح صحنه  این نمایش نیز هست، با ۵ گروه به مذاکره پرداخت تا اگر امکان  داشته باشد، دکور این نمایش را خراب نکنند تا ما بعد از جشنواره بتوانیم با دکور خودمان ادامه اجرا را برویم . سه گروه راضی شدند، و دو گروه راضی نشدند. به کارگردان پیشنهاد کردم ما اصلا دکور نمی خواهیم . با چند المان پارچه ای هم می توانیم نمایشمان را اجرا کنیم. پذیرفت و گفت من سعی خودم را می کنم تا طراحان صحنه های این جشنواره را متقاغد کنم اما اگر نشد مجبوریم با همین پیشنهاد شما کار را ادامه بدهیم. و از خیر دکورمان بگذریم. لازم به ذگراست که کسی که اسکلت فلزی وجوشکاری ماهرانه این دکور را انجام داده روز دوازدهم آبان ماه از داربست خانه هنرمندان سقوط می کند و جان به جان آفرین تسلیم می کند و این هم یکی از علت هاست که .کارکنان قادر به انجام مجدد این دکور در اسرع وقت نیستند.

، بازیگران : شمسی فضل الهی ، آناهیتا اقبال نژاد ، رویا بختیاری ، فقیهه سلطانی ، ریحانه سلامت ، شیدا خلیق ،

              کاظم هژیر آزاد ، کورش سلیمانی ،هومن کیایی،  سروش طاهری ، علی گلزاده ، محمد اشکان فر، پوریا رحیمی سام ، نوید نوروزی ، بابک سعیدیان

دستیاران کارگردان : ۱- نورالدین حیدری ماهر، رامین اکبری ،آسیه فرهادی ، میلاد خرمن بیز.

طراحان صحنه : ناصح کامگاری و منیرملکی . طراح لباس : سمانه حسینی. پوستر و بروشور: سروریزدی.

 عکاس : سروه تیمن

آهنگساز و نوازنده و خواننده : اصغروفایی به همراه نوازندگان: تومیک تارویردیانس. محمد پیوند. رضا صفاهانی، وحید امدادی. الهام احمدی.

بعد از جشنواره مقاومت ،  آذر ۱۳۹۰ همه روزه به غیر از شنبه ها ، ساعت ۲۰ تئاتر شهر ، سالن قشقایی .

 

بر پهنه ی دریا 93/6/30

 

PDF

مروری بر نمایش " بر پهنه ی دریا"

نوشته : اسلاو میر مروژک

به کارگردانی : پارسا پیروزفر

 خوراک، مضمون حیات بشر

اسلاو میر مروژک بن مایه نمایشنامه تخیلی و سراسر کنایی  و استعاری "بر پهنه ی دریا" را از طرح یک " اگر " آغاز، و با پرسش و پاسخ ادامه داده و به پایان رسانده است. وی از خود سوال کرده " اگر"  سه مرد، در تخته پاره ای از یک کشتی غرق شده هنوز زنده مانده باشند و تمام آذوقه شان را مصرف کرده و دیگر چیزی برای خوردن نداشته باشند، برای زنده ماندن چه می کنند؟ سپس به این سوال چنین پاسخ می دهد که: در اکثر فرهنگ ها خوردن مرده، (اکل میت) مجاز است اما آن ها مرده ای ندارند، حیوان هم نیستند که بزرگترین و قوی ترین شان کوچکترین و ضعیف ترین شان را بخورد. بنابراین به این نتیجه می رسند که اگر در طبیعت قاعده ازلی بر این است که ضعیف تر توسط قوی تر خورده شود، با خورده شدن یکی از سه نفر، دو نفر دیگر زنده می مانند .پس تصمیم می گیرند همسفر شان را به شکل غیر حیوانی و مدرن و با فرهنگ بخورند. بنابراین شروع می کنند به شیوه ی مدرن و اشکال دموکراتیک مانند رای گیری ، قرعه کشی ، انتخابات و... این آدم خوری را به انجام برسانند. رای گیری می کنند اما در رای گیری تقلب می شود، کمپین انتخاباتی راه می اندازند و نطق های قرای توخالی می کنند اما دچار چند دسته گی شده، نتیجه ای نمی گیرند و سر انجام به این نتیجه می رسند که مرد گنده، با همدستی و تبانی مرد متوسطه، مرد کوچکتر و ضعیف تر را به همان شیوه ی زور مدارانه ی حیوانی سلاخی کرده بخورند.

مروژک و پیروز فر، مفاهیم به اصطلاح مدرن اجتماعی چون آزادی و دموکراسی که ظاهری فریبنده  دارند را به  سخره گرفته و با مدعیان مجریان آن ها به شوخی می پردازند و لحظاتی کمیک و طنازی را برای تماشاگر فراهم می کنند و این نکته را تاکید می کنند که فقط شکل حیات انسانی تغییر کرده والا مضمون همان قانون جنگل، یعنی خورده شدن ضعیف به دست قوی است .

 سراسر نمایش به چیدن ترفندی توسط دو نفر مرد "گنده "  پیروزفر و مرد " متوسط "  شکیبا می  گذرد تا مرد "کوچولو"  چراغی پور را بخورند؛ اما چالشی بین آن ها در می گیرد. مرد کوچولو نمی خواهد خورده شود و به انحاء مختلف از زیر خورده شدن در می رود. سر انجام آن دو موفق می شوند با مدرن ترین ترفند، یعنی تبلیغات فریبنده ، روح ایثار و از خود گذشتگی فرد در مقابل جمع را در کوچولو بارور کرده و او را فریب داده و راضی کنند که خودش را مانند یک قهرمان خلق تصور کرده و به خورده شدن رضایت دهد.

بعد از این که مرد کوچولو به بهانه شستن پا، خورده شدن را به تعویق می اندازد، اما در همین مدت زمان شستن پا، مرد کوچولو ناگهان تحولی عجیب می یابد و حاضر می شود جان خود را وقف شعار های توخالی آن دو دیگر کند. این تغییر ناگهانی ایهامی را در مخاطب به وجود می آورد که آیا این شستن پا، استعاره ای به معنی تطهیر مرد کوچولو است یا نه ؟ خاصه این که در تمام بازی های بعد از شستشوی پا، در رفتار و سکنات مرد کوچولو تردید و عدم رضایت به چشم می خورد.

این داستان خیالی و کنایی درهای تخیل را به روی مخاطب باز می کند. مثلا می توان گفت که ( بر پهنه ی دریا) می تواند کره زمین باشد و این سه نفر نمایندگان چند کشورند، که کوچکترین اش  توسط بزرگترین کشور از بین می رود. یا این که دریک مملکت چند حزبی، احزاب برای پیروزی و کسب قدرت سیاسی، برای از میدان مبارزه بدر کردن حریف به انواع حیل متوسل می شوند. یا در قلمرو اقتصاد، می توان گفت قانونی حاکم است که سرمایه های بزرگ، سر انجام سرمایه های کوچکتر را می خورد و از بین می  برد و...

 مروژک بی چون چرا از طرح این ایماژها، قصد انتقاد سیاسی از اوضاع مسلط در کشور خودش را داشته اما طرحی را که به تصویر کشیده، جهان شمول بوده و می تواند در هر نقطه ای از این کره خاکی بوقوع بپیوندد. او، در بر پهنه دریا هم ، مانند کارهای دیگرش از مایه کمیک و طنز بهره می برد. این بی تناسبی بین شکل و مضمون و ایماژ های داده شده خنده آور است. او به کمدی متوسل می شود زیرا به درستی واقف است که خنده ، افزار قوی در مقابل گژی و بر له راستی است.

شکل نمایش، از قبیل بافت داستانی، کمپوزیسون (ترکیب)، لباس، دکور، نور، موسیقی، وسایل صحنه همه در خدمت و همخوان با مضمون آن ، یعنی بازتاب واقعیت زندگی، و مناسبات انسان ها به شکل کمیک و طنز آمیز و هنری است.

پیروز فر، در اجرای این اثر، از همان ابتدا تکلیف بازی نگاه خود را به این نمایش روشن می کند. از همان آغاز با در آوردن صدای مرغ دریایی، و تاب خوردن های منظم با امواج دریا، یا عکس العمل هماهنگ در مشاهده ی گله ی کوسه های در حال حرکت، یا شکل آهسته ی چیدن وسایل پذیرایی روی میز، برای سرو کردن خوراک آدمی، همه و همه گویای این است که او دارد تصویر نمایشی به ما ارائه می دهد و نمی خواهد که ما انتظار زندگی رئالیستی از این نمایش داشته باشیم. بازی ها مثل آمدن پستچی( علی ابدالی)  شناکنان با دوچرخه! یا پیشخدمت (هوشنگ قوانلو) شناکنان با اسکیت؛ مصداق همین نگاه غیر رئالیستی است. اما این خواست، در بازیگر مرد کوچک ( چراغی پور) کمتر به چشم می آید. او درگیر یک بازی و باور رئالیستی از نقش خود است. به هیجانی واقع گرایانه و مشابه نقش می رسد و آن را به خوبی انتقال می دهد. چراغی پور گرچه از خطوط پیشنهادی کارگردان پیروی می کند و در میزانسن هایی چون حرکات یاد شده بالا با دو نفر دیگر هماهنگ است، اما او در برابر موقعیت خطیری که دچار ش هست، به باور و درکی واقعی از نقش می رسد و تماشاگر را درگیر تلاطم روحی خود می کند. وی همچنین در موقعی که  لازم می داند، با مهارت با خواسته کارگردان هماهنگ شده و منطبق می شود و از سیما فاصله می گیرد. در حالی که دو بازیگر دیگر به ویژه پیروزفر، از رسیدن به هیجان درونی به عمد اجتناب کرده و بازی خونسردانه ای را به نمایش می گذارند. بنابراین می توان گفت که ما در این نمایش، خود آگاه و یا ناخودآگاه، با کولاژی از دو گونه ی بازی مواجه هستیم که به خوبی با هم تلفیق یافته اند. یکی بازی رئالیستی و مطابق با قوانین زندگی که چراغی پور به آن دست یافته و به خوبی انتقال می  دهد و دیگری بازی فاصله گذارانه و نمایشی که پیروز فر و شکیبا به درستی ارائه می دهند. مخاطب در مقابل بازی چراغی پور به هیجان می آید و متاثر می شود و به آگاهی می رسد، و بازی دو بازیگر دیگر تلنگری به مغزش می زند و لبخند بر لبش می نشاند و به شناخت دست می یابد.

با این که مروژک در نمایش " بر پهنه دریا " با ارائه ی تصاویر انتزاعی و کنایی، انتقاد خود را از شرایط و مناسبات موجود در لهستان زمان خود به خوبی انتقال می دهد، اما نمی توان با نگاه بدبینانه اش تمام و کمال موافق بود؛ زیرا در همان زمان نیک اندیشان همه ملل استقرار دموکراسی را از نان شب خود واجب تر دانسته و در پیاده کردن این نیت انسانی از جان و مال خود دریغ نمی کردند.

کاظم هژیر آزاد

 

 

 

 

 

نوعی داستان عاشقانه 93/6/22

PDF

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی  بود

                                       مولانا

 مروری بر نمایش " نوعی داستان عاشقانه "به کارگردانی : مسعود تاروردی -در سالن : "خسرو شکیبایی " تئاتر خصوصی " سه نقطه "

 رنگ عشق امروزی

اگر این قول بزرگان استتیک شناس را باور داشته باشیم که هنر، انعکاس واقعیت، در تصاویر و اوصاف هنری است، پس نمی توانیم اذعان نکنیم که " آرتورمیلر" نویسنده ی معاصر آمریکا، در نمایش " نوعی داستان عاشقانه " توانسته رک و پوست کنده، بخشی از واقعیت های خشن جامعه آمریکای زمان خودش، و مناسبات حاکم برنهاد هایی چون  پلیس، دادگستری، و ارگان های دیگر را برملا کرده و انسان هایی که لای چرخدنده های آنان گرفتار و خرد می شوند را در قالب نمایشی استعاری و هنری نشان داده و به چالش بکشد.

گروه اجرایی این نمایش به کارگردانی " مسعود تاروردی " و دو بازیگر آن  " نسیم افشار پور" و خود تاروردی، این قصه ی به اصطلاح عاشقانه را به شایستگی و زیبایی در سالن "  خسرو شکیبایی " این سالن کوچک پنجاه صندلی و صمیمی آموزشگاه " سه نقطه "  هر شب جان می بخشند. " نسیم افشار پور" با درک موقعیت های روانی  یک بیمار اسکیزوفرنیک، اما به شدت خود دار، مقاوم  و عاصی از اسارت خود، پیچیده گی های روحی و روانی شخصیت این زن گرفتار را به خوبی انعکاس می دهد. و به اتکای بده بستان های به موقع و مناسب به اتفاق "  تاروردی " ، جلوه ای از قربانیانی را نشان می دهند که سرمایه داری آمریکا، با دستور کار "بکش تا زنده بمانی" در پس پوشش زر و زیور خیال انگیزش، هر روز به مسلخ می برند.

چرا به اصطلاح عاشقانه ؟ زیرا در پایان محتوم  این قصه ، به معنی استعاری و طنز تلخ نهفته در انتخاب این عنوان بندی پی می بریم. میلر عشق های امروزی را به سخره گرفته و می گوید روزگاری است که دیگر از پاکی عشق عشاقی چون رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد، خبری نیست. حدود هشتصد سال پیش، مولانا تفسیری از این مضمون را در یک بیتی موجز چنین بیان کرد:

 (عشق هایی کز پی رنگی بود//عشق نبود عاقبت ننگی بود)

 و میلر می گوید عشق های امروزی به ننگ آلوده است. بعید نیست که  وی این نمایش را تحت تاثیر زندگی کوتاهی که با همسر روان پریش اش " مرلین مونرو" داشته که منجر به جدایی شان شده نوشته باشد.

 " میلر"  این بار به سراغ مناسبات پیچیده روانی دو سر خورده اجتماع آمریکایی رفته است. یک زن " روسپی "  و یک مرد " کارآگاه خصوصی"  بین آن ها نوعی ارتباط و احساس غیر متعارف وجود دارد. زن بیمار اسکیزوفرنی است و شوهر پا اندازی نیز دارد. کارآگاه هم زن دارد ولی از زندگی اش راضی نیست. قبلا پلیس معتاد به الکلی بوده که به تازگی ترک کرده ولی هنوز زخم الکل در روح و روانش ترمیم نیافته است. او به خاطر تحقیر ها و تبعیض ها ی محیط کارش استعفا داده و کارآگاه خصوصی شده است اما در این شغل هم ناموفق است و از سوی دشمنانش در دادگستری و پلیس تهدید به لغو امتیاز شده؛ بنابراین نیاز دارد که آخرین پرونده را به سرانجامی موفق برساند. زن از پرونده سازی ای که باعث شده موکل کارآگاه محکوم به اعدام شود آگاه است و مدارکی دال بر بیگناهی او در اختیار دارد اما از سوی رقبا تهدید شده که اگر آن ها را برملا کند، خود و معشوقش (کارآگاه ) را خواهند کشت. چه بسا همین ترس، باعث ازدیاد توهم و تشدید بیماری اش شده است. اگر مرد موفق شود مدارک بی گناهی موکل اش را از زن بگیرد و به دادگاه ارائه دهد، سر رقبای شغلی اش را به سنگ کوفته و موکل بی گناه اش را نجات داده و پول خوبی هم گیرش خواهد آمد.

 امشب مرد اصرار می کند که زن مدارک را به او بدهد. اما زن که مطمئن است با دادن مدارک به مرد، و افشای حقایق، زور مرد به غول های درگیر این پرونده در اداره پلیس و دادگستری نخواهد رسید و زندگی و شغلش را از دست خواهد داد، از دادن مدارک خود داری می کند. امشب که زن احساس تنهایی مفرطی دارد، چند بار هم حمله ی عصبی به او دست می دهد. مرد با اصرار موفق می شود حقیقت را به طور شفاهی از زبان زن بیرون بکشد و برای اولین بار زن اقرار می کند که با رقبای مرد همدست بوده وبا آن ها هم  نرد عشق باخته است. مرد هرچه تلاش می کند، نمی تواند مدارک را از زن بگیرد. در همین کش و قوس های اصرار و درخواست و امتناع است که زنگ تلفن به صدا در می آید.  زن گوشی را با تردید و ترس از تعقیب پلیس و رقبا بر می دارد. ولی آن سوی تلفن یک مشتری است. زن یادش می افتد که با یک مشتری قرار داشته ولی فراموش کرده است و بی اعتنا به تاثیر این تلفن در مرد، از وی می خواهد که او را با اتومبیل ش سر قرار برساند. مرد از این همه بی شرمی در یک  لحظه ی بحران  یاس و حرمان، با اسلحه ی کمری اش، به زندگی زن و سپس خودش، پایان می دهد.

اما میلر، در پایان نمایشنامه اش پیشنهاد می کند که مرد منتظر می ماند تا زن لباسش را عوض کند و او را سر قرارش برساند وقتی لباس پوشیدن زن تمام می شود، هر دو از در بیرون می روند و نمایش تمام می شود.

 اما " تاروردی" این پایان را دوست نداشته، می خواهد با بوم و رنگ های امروزی نقاشی کند. بهتر دیده که هر دو را به این طریق  بکشد. شاید این تغییر، طنز تلخی که در داستان میلر هست، به عاشقانه ای همچون  " رومئو و ژولیت " لیلی و مجنون و...که آنان نیز به هم نمی رسند و می میرند نزدیک تر کند.

فضا، اتاق خوابی ساده ، در یک آپارتمان مشرف به خیابان است. همه اشیاء متعلق به زنی بیمار، به ویژه لباس های زیر و روی خاص ش به زمین ریخته شده و پخش و پلاست و مانند درون صاحبش به هم ریخته است و سر جای خودش نیست. داستان را از آن جا می بینیم که بیماری به زن حمله ور شده و او را در ماتمی سنگین فرو برده و انتظار مرد مورد علاقه اش را می کشد تا او را از تنهایی وحشتزایش بیرون بیاورد.

ترنم  بارش مدام باران، تا انتهای حادثه به صورت پس زمینه صوتی جریان دارد و صدای گاه گاه  رعد و برق، تلاطم روحی حاکم بر فضا ی درونی آدم ها و خانه را به خوبی انتقال می دهد.

زمان نیمه های یک شب زمستانی است. با آمدن مرد، چراغ برق روشن می شود تو گویی که برقی در روح روان زن مشتعل می گردد و کمی از دلهره اش را کاهش می دهد.

نمایش زبان ساده و بی پیرایه امروزی دارد؛ گاه نوای موسیقی حال و هوای درونی زن و مرد را منعکس می کند و گاه در حمله های بیماری حجم عظیمی از صدا های مغشوش و در هم و برهم را می شنویم که همچون پتک  در مغز زن کوبیده می شود و جور نور بی رمق فضای پیشنهاد شده را می کشد.

همه تغییرات روحی و حادثه ی اصلی  در یک ساعت و اندی رخ می دهد و به انتهای دردناک مرگ هر دو می انجامد.

نمایش جهان بی ترحم قدرت های پنهان و آشکاری را نشان می دهد که ورای قوانین مشعشع ظاهری حاکم، عمل کرده و سرنوشت آدم ها را بر اساس منافعشان تعیین می کنند. و قانون و مجریان آن را چشم و گوش شنوایی برای احقاق حقوق فرد در جامعه نیست.

                                                                              

                                                                           

 

 

 

 

 

 

به همین نزدیگی ۹۳/۶/۱۷

PDF

مروری بر نمایش : به همین نزدیکی

نویسنده و کارگردان جلال تجنگی

 در کف شیر نر

 در سالن  "سایه " مجموعه تئاتر شهر، نمایشی به نام " به همین نزدیکی"  به  نویسندگی و کارگردانی " جلال تجنگی " به صحنه رفته و در حال اجراست. این نمایش تصویرگر مسائل مبتلابه جوانان نخبه، تحصیل کرده و جویای شغل، ازدواج، مسکن و خوراک در شرایط امروز ما ست و مشکلات آن ها را در ارتباط با تضاد بین ثروت و کار شرافتمندانه  مورد بررسی و چالش قرار می دهد.

 " به همین نزدیکی " نمایشی است نزدیک به ما، انگار در همین نزدیکی ما رخ داده و می دهد. بن مایه این اثر را هر روز در صفحات حوادث روزنامه ها می خوانیم اما به ندرت شاهد به تصویر کشیده شدن آن به صورت هنر تصویری و نمایشی هستیم. این موضوع می تواند دلایل زیادی داشته باشد که به نظر می رسد یکی از مهم ترین دلایل آن است که موضوع، بسیار تخصصی است و نویسنده باید به آن احاطه داشته و یا در این قلمرو پژوهش بسیار کرده باشد که در خصوص  "به همین نزدیکی "، این اتفاق به درستی افتاده و نویسنده احاطه خوبی به موضوع و اصطلاحات و زیر و بم تخصصی مقوله ی واردات و صادرات و امور کمرکی و تعرفه های مختلف ترخیص کالا و از این قبیل دارد.

چهار جوان تحصیل کرده و مستعد وهم دانشکده ای، شرکت واردات و صادرات تاسیس کرده اند اما به دلیل نداشتن سرمایه به سختی دخل و خرج می کنند. موردی پیشنهاد می شود که کالایی را به صورت انحصاری توسط یک سرمایه دار وارد کنند تا از طریق حق العمل کاری سود قابل توجهی نصیب شان بشود؛ اما خود این عمل نیاز به سرمایه ای مختصری دارد که آن ها را وا می دارد از والدین و آشنا و روشنا هایشان قرض بگیرند و وارد این معامله شوند. در این میان پای عشق دو دوست و شریک " سعید" و " مهدی " هم به " فرزانه "، که کارمند وزارت اقتصاد است، به میان کشیده می شود. فرزانه دختری است شهرستانی، از اقشار میانی جامعه که در پی شوهری متمکن است، و به واسطه ی آشنایی با این دو جوان فعال ، آن مورد سود آور را توسط یک رابط ناشناس به  ایشان معرفی می  کند. او که قبلا بر اثر آشنایی شغلی، سر راه " سعید " هم قرارگرفته و به هر دو تمایلی نشان داده، برسر دو راهی ، قرار گرفته  و " مهدی " را انتخاب و با وی عهد نامزدی می بندد؛ غافل از این که نامزدی اش با مهدی باعث سرخورده گی "  سعید " می شود و سعید که خود را تحقیر شده می یابد در پی انتقام ، مساله انحصاری  بودن واردات آن نوع کالای سود آور را به سرمایه دار دیگری در مقابل حق العمل قابل توجهی لو می دهد و دوستان شریک که  انتظار داشتند با ورود کالای شان، سود خوبی ببرند و قروض خود را بدهند، متوجه می شوند که آن سرمایه دار مساله سود آور بودن این کالا را فهمیده و به میزان بالا تری از همان کالا را وارد کرده و انحصار فروش را از این جوانان سلب و قیمت کا لا را در بازار به شدت نزول داده است. از آن جا که سرمایه این جوانان کم بوده و کالای مربوطه آنان هم به طریق اولا کم است، قادر نیستند در بازار با آن سرمایه دار رقابت بکنند. بنابراین در بهترین حالت حتی به زحمت خواهند توانست هزینه هایی که کرده اند به دست آورند.

این جوانان می خواهند در مملکت خود کار کرده و از تخصص شان امرار معاش کنند اما ناگزیر در چنبره ی مناسباتی پیچیده ی غول های تجاری که شعار شان بکش تا زنده بمانی است اسیر می شوند که نتیجه ای جز شکست برایشان ندارد. به قول مولانا: (غیر تسلیم رضا کو چاره ای// در کف شیر نر خونخواره ای ). این درد شکست تنها درد شکست مالی نیست بلکه درد بزرگ تر، درد گسستن حلقه اخوت ایشان است که می توانست موجب موفقیت های آتی این همشاگردی های درس خوان باشد.

فضای نمایش ، ساده و بی پیرایه است. یک اتاق کار معمولی بلکه حتی می توان گفت  محقر یک شرکت خصوصی درطبقات بالای یک ساختمان کلنگی است که موجر مزاحم و پر توقعی هم دارد. هیچ نکته ی استعاری بجز یک عکس از "  استیو جابز" یکی از چهره‌ های پیشرو صنعت رایانه که نمایانگر تعلق خاطر و احترام  کارکنان این شرکت به شخص او و علوم رایانه ای است، به چشم نمی خورد.

چهار همکار به تدریج که وارد می شوند، ابتدا خود را معرفی می کنند و با همکار خود ارتباط برقرار کرده موضوع قصه را پیش می برند. نکته بدیعی که تجنگی به عنوان نویسنده و کارگردان در این اثر به کار برده ، استفاده از نوعی تکنیک فاصله گذاری است که درام را ساده کرده و از اطناب کلام جلو گرفته و تماشاگر را خیلی زود به اصل مطلب راهنمایی می کند، این است که  شخصیت ها خود و هدف شان را برای تماشاگر تعریف می  کنند که چه بودند و چه هستند و چه می خواهند بکنند. در خلال این توضیح مستقیم بیوگرافی وار است که ما پی می بریم این دوستان شاگردان نخبه ی دانشکده ای معروف در تهران اند و با وجود خلق و خوی متفاوت روانی و تربیتی، خواستگاه طبقاتی شان لایه های میانی رو به پایین جامعه شهری است، و لایق داشتن یک زندگی و معیشت شایسته اند.

لحن گفتار نمایش به جز اصطلاحات دقیق مربوط به امور کمرک و ترخیص کالا، ساده است. دوستانی که سرخوشانه با هم کار می کنند و چاشنی ارتباط دوستانه شان  شوخی ها و مطایبه های خاص جوانان تحصیل کرده و ایضا موسیقی است که اوقات آنان را پر کرده و خستگی را از تن شان می زداید، و تعلق خاطرشان به " گروه اوهام " به خوانندگی " شهرام شعرباف " است که جا به جا در لحظات مختلف مترنم می شود.

نمایش با فعالیت شاد و امیدوارانه ی این جوانان آغاز و در آخر با نا امیدی و شکست پایان می یابد و تماشاگر را هم همراه بازیگران در غمی گزنده فرو می برد. تماشاگری که نمی خواهد این جوانان شکست بخورند. می خواهند کورسوی امیدی بدمد و آنان را از این ورته نجات دهد اما شوربختانه این نقطه امید در این نمایش دیده نمی شود. و تنها شکست این قهرمانان شایسته را می بینیم. تاثیر تراژدی همین است اما این غم تراژیک، تو را فرا می خواند که به خود بیاندیشی که چه کنی که به این درد مبتلا نشوی. این جوانان چه باید می کردند و چه باید بکنند؟ اینان که نخبه اند، و به تخصص خود اشراف دارند، ناگزیر از خورده شدن در این جنگل توسط شیران خونخوارند. چه رسد به جوانانی که فاقد تخصص و فقط نیروی کارند.

به واسطه تکنیک به کار گرفته شده ی اجرایی و ارتباطی که بازیگران با تماشاگران برقرار می کنند، چنانچه اهداف و مختصری از زیست نامه خود را توضیح می دهند و سپس به بازی خود ادامه می دهند، انتظار تماشاگر را از یک بازی واقع گرایانه کاهش می دهند. مثلا آن قدر که از اصطلاحات دقیق فنی و واقعی ی مربوط به شغل شان حرف می زنند، که خیلی از آن ها را تماشاگران نمی فهمند، اما در عمل، روی پرونده ها، اقدامات واقعی انجام نمی دهند. به خوبی مشخص می شود که مثلا دارند روی صفحات کاغذ، کار اداری انجام می  دهند. اما با این همه، در لحظاتی که اهمیت حادثه رخ می نماید و منجر به رو در رویی و حتی تعرض فیزیکی بین رقبای عشقی ( سعید و مهدی ) می شود، خود بازیگران تحت تاثیر قرار گرفته و این هیجانات و تاثرات به خوبی به تماشاگر نیز منتقل می شود. و ما انتقال این تاثرات را مدیون باورلحظه ی بازیگران آن: علی نجفی، سعید هاشمی پور، مهران حسینی، مهدی حاجیان و آفاق میر قاسمی هستیم.

                                                                                کاظم هژیر آزاد

 

کودکان کار را دریابید 93/5/29

 مروری بر نمایش الیورتویست به کارگردانی اصغر خلیلی

کودکان کار را دریا بید

زمانی که اغلب کارگردانان تئاتر، دنبال متنی مناسب، کم پرسناژ و کم دردسر می  گردند تا هزینه ی نمایش را پایین بیاورند، شگفت آور، و این هم از همان تناقضات است که "اصغر خلیلی" کارگردان "  دل گنده ی " نمایش " اولیورتویست " پیدا می شود که با ۴۴ بازیگر، متنی از یکی از شاهکارهای ادبیات را ٱدابته، و با بازیگرانی دل گنده تری در این گرمای طاقت فرسا، با تمرین عرق ریز و نفس گیر سه ماهه، این اثر کلاسیک جهانی را که مضمونی انسانی (کودکان کار) دارد، و در دو کشور آمریکا و انگلیس هم اکنون روی صحنه است، آن هم نه با (قرارداد تیپ) بلکه تنها با چشم داشتن به فروش گیشه، به صحنه ببرند. از خداوند متعال، نصف این دل ها را برای مدیران تئاتر خواهانیم تا به قول "علی منتظری " مشکل تئاتر ما را از رنجوری (  بودجه، آموزش و تشکیلات )  شفای عاجل عنایت فرماید.

        در نمایش "هایی تی"  نوشته "ویلیام دوبوآ" ترجمه " کاظم انصاری " ، هنگامی که مبارزان بومی، کشتی های لشکر ناپلئون را در ساحل هایی تی به گل نشانده، و ژنرال "  لکلر" و همسرش "پولینا" (  خواهر ناپلئون) را در شرف شکست تحقیر آمیزی قراردادند، " کریستف " قهرمان مبارزان  سیاه پوست خطاب به هموطنانش گفت : " تا وقتی مردمی هستند که آماده اند جان خود را در راه آزادی فدا کنند، آزادی زنده و جاوید خواهد ماند "ص  ۱۲۳.

 به راستی چه شورو چه انگیزه ای جز عشق، این خیل مشتاق را  حول نمایش (  الیور توییست)  با مضمون دفاع از کودکان محروم گرد آورده است؟ حق است که به مصداق شعار کریستف نمایش هایی تی گفته شود، تا وقتی دل های بزرگ مشتاقی هستند که حاضرند بی چشم داشت، در هر شرایط جان و روان فرسا، تئاتر کار می کنند، تئاتر، زنده و جاوید خواهد ماند. و به جاست که به این گل های سرسبد و جوان هنر نمایش این سر زمین که سرشار از عشق به هنر تئاترند و این نمایش بزرگ را به قدر توش و توان خود، با سلیقه و نگاه به مسائل مبتلابه امروز جامعه انطباق داده و به صحنه برده اند، آفرین و دست مریزاد گفت. نمایشی که همزمان همتایان آنان در آن سر دنیا، "  لندن " و " نیویورک " هم اکنون روی صحنه اند. وقتی این اجرا را می بینی دیگر به کم و کیف آن کاری نداری، به این همه شیدایی و ایثار این جماعت به هنر نمایش شگفت زده می شوی و سر تعظیم فرود می آوری.

این نمایش اگر در تالار وحدت بود، اگر بودجه بازیگر، صحنه، چه و چه را داشت، با این انرژی ها، اثری می شد که بتوان با همتایانش در هر کجای این کره خاکی به داو گذاشت. شخصی نشسته بود لب دریا و با قاشق ماست را از بادیه به درون دریا می ریخت. رندی پرسید، چه می کنی؟ گفت دارم دوغ درست می کنم. رند خندید و گفت: این که نمی شود. شخص گفت خودم هم می دانم نمی شود، اما اگر بشود چه دوغی می شود؟!

چندین فضا، نوانخانه، داده گاه، خیابان، منزل مرد ثروتمند، به اضافه ی چندین فضای دیگر به تماشاگر پیشنهاد می شود که همه با مختصرترین و اقتصادی ترین سازه و نور، به کمک تخیل  تماشاگر می آید تا این فضا ها را به مدد قوه تجسم در ذهنش بسازد. اما از آن جا که فیلم الیورتویست، اثر جاودانه ی "  چارلز دیکنز" در چندین نسخه سینمایی و تلویزیونی ساخته شده، حتی از تلویزیون خودمان هم پخش شده، فضا سازی خلیلی  نمی تواند با تصاویری که در ذهن مخاطب است، برابری کند. مثلا فضای خانه مرد ثروتمند که در انتها، و بالا و دور از دید تماشاگر تعبیه شده، با تمام تلاشی که بازیگران آن " کربلایی زاده " و " علیپور" می کنند، در آن دور دست ها، کوچک ، و به " طور کلی " دیده می شوند و جزئیات مضمون فکری و دراماتیک  و حتی طنز شخصیتی که کربلایی زاده آن را بازی می کند، تحت تاثیر قرار می گیرد.

پر واضح است که این نقصان، به هیچ وجه متوجه طراح صحنه و تولید کنندگان این اثر نیست. بلکه متوجه کمی بودجه اختصاص داده شده و نیز دو برنامه در یک شب بودن در این سالن است. گروه پنجاه شصت نفری دوم گل کاشته اند که خیلی حرفه ای ، گریم شده ، لباس پوشیده، و خود را آماده ی نمایش می کنند. دست کم ای کاش جایی داشتند که گریم شده لباس نمایش پوشیده ، از جلوی تماشاگران در سالن انتظار، رد نمی شدند تا غافل گیری بیشتری برای بیننده داشت و زحمات هنر پرو پیمان طراحان گریم "سارا اسکندری" و مجریانش . لباس، " پریدخت عابدین نژاد" و دست یارانش، زود تر لو نمی رفت.

سوال این است : آیا کسانی که اجازه ی اجرای توامان این دو نمایش را یکی پس از دیگر ی داده اند، اساسا نمایش اولیور توییست  را دیده اند؟ به نظر می رسد یا ندیده اند، و یا اگر دیده اند قصد امتحان این گروه را داشته اند؟! اگر اولی باشد که هیهات، اما اگر دومی باشد، باید گفت که این هنرمندان، از عهده ی این  آزمون سخت به خوبی برآمده اند و حق است که اجرایی شایسته ی شان آنان با بازیگران منتخب کارگردان، همراه با بیشترهمین بازیگران، با تبلیغات شایسته، در سالن وحدت و با بودجه ای خداپسندانه، به عنوان جایزه بدهند تا طراح صحنه بتواند خلاقیتش را به منصه ی ظهور بگذارد. اگر بشود،...

 اما این ضعف، به یاری بازی های جدی بازیگرانی چون: خسرو شهراز، رامونا شاه، تینو صالحی، شعبانی و عباس جمشیدی و همه بازیگران نوانخانه و مسئولین آن از یاد می رود. اما نمی شود ندید گرفت که این شور و میدان داری در بازی ها، جلوه ی قهرمان ما اولیور را می پوشاند و نمی گذارد چنانکه شایسته است او را ببینیم و هوش زیرکی و تری و فرزی و زرنگی او را به عنوان قهرمان تحسین کنیم. جلوه گری قهرمان ما، تحت تاثیر" فاگین" و " بیل سیکز" ، تینو صالحی و خسرو شهراز که با حجم صدا یشان صحنه را به تمامی از آن خود می کنند، از بین می  رود. آن ها کارشان را درست انجام می دهند . شاید اگر بتوان الیور را جلو کشید و یا او و کار هایش را در نور اسپات قرار داد و تعقیب کرد، تا تماشا گر او را مانند کلوزآپ سینمایی بیشتر ببیند، این مشکل جواب بدهد؟ تازه این سالن نمایش حافظ است وتماشاگر به بازیگران نزدیک است؛ اگر سالن وحدت بود چه باید کرد؟

 بهر حال این همه، چیزی از تلاش و هنرالهام شعبانی کم نمی کند. او انتخاب خوبی است که با جثه کوچک و صورت ظریفش، نقش پسرک بی نوا " الیورتوییست "  را بازی می کند، جالب این که چه  شباهت عجیبی به " مارک لستر" بازیگر انگلیسی این نقش در سال ۱۹۶۷ در فیلم اولیور پیدا کرده است. شعبانی اساسا این توان را در خود  یافته که در یک زمان روی دو صندلی بنشیند، روزی او را طراح لباس با ذوق، در نمایش "  پیکره های بازیافته " به کارگردانی قطب الدین صادقی،  یا " پروانه مفرغی " به کارگردانی هوشمند هنرکار می بینیم و روز دیگر در میدان بازیگری در: ( من چطور می توانم یک پرنده باشم ) به کارگردانی روح الله جعفری و یا نمایش (ترنج) به کارگردانی تینو صالحی "  آس " خود را رو می کند.

ریتم تغییر فضا ها خیلی سریع است و فرصت تفکر و گذشت زمان را از تو می گیرد. اما با آغاز صحنه ی جدید بازگشت به حال و هوای تازه، طولی نمی کشد. جا دارد از تمهید زیبای حضور موتورسیکلت، که با نور چراغ و تولید برف مصنوعی صورت می  گیرد یاد کرد. استفاده از این تمهید، به خوبی فصل و زمان حادثه را بیان می کند. اما حیف که سوز و سرما، در بازی ها که استعاره خوبی برای شرایط و فضا ها است فراموش می شود.

نمایش اولیور توییست، به ما مردم یاد آور می شود که کودک رها گشته از مهر مادری و خانواده، حقوقی دارد و هزاران خطر (مورد سوء استفاده قرار گرفتن) او را تهدید می کند . توجه مضاعف به حقوق کودکان به ویژه کودکان بی خانمان، (یا کودکان کار) که در جامعه ، مورد بهره کشی قرار می گیرند، از اهم وظایف دولت ها ، و مردم جوامع شهر نشین و به اصطلاح متمدن است.

                                                                                                                  

تجلی هنر درصحنه تئاترشهر93/5/25

PDF

نگاهی به (موسیقی – نمایش) نوشته و کار محمد رحمانیان با همکاری فردین خلعتبری 

                  تجلی هنر در تئاتر شهر

تئاتر شهر، این بنای زیبا و میراث فرهنگ مادی و معنوی معاصر ما، که در دل شهر تهران، این هیولای عجیب و پر تناقض، چون نگینی در چهار راه ولیعصر می درخشد و جلوه ی نظر گیری دارد، در این روز های گرم، گرم تموز، درست زمانی که همه ی تئاترهای نیم کره ما در این فصل، تعطیلات تابستانی سالانه ی خود را می گذرانند، در پنج سالن آن، نمایش جریان دارد و مملو از تماشا گران مشتاقی است که در سالن های کوچکش با بروشور خود را باد می زنند و نمایش می بینند.

سالن اصلی این مجموعه، این بار، میزبان کاری از کارگردان معتبر و توانمند کشورمان  " محمد رحمانیان" به نام " ترانه های قدیمی" یا به عبارت بهتر،( موسیقی- نمایش ) ساخته ی یکی دو سال اخیر او با همیاری "فردین خلعتبری" آهنگساز و موزیسین جوان است. این نمایش را می توان، تلفیقی از چند هنر دانست. چند ترانه ی قدیمی، همراه با یاد آوری چند فیلم از سینمای قبل و بعد از انقلاب، با همکاری خوانندگانی چون "زند وکیلی "،  "هانا کامکار"، " بهرخ شورورزی " ، " الهام نامی " و" مهدی ساکی ". خلعتبری این آهنگ ها را جمع آوری و باز سازی و با رحمانیان و گروه بازیگرانش به صحنه برده و به اجرا در آورده است و باعث خوشحالی سر افرازی است که با استقبال خوبی هم مواجه شده و هر شب، سالن مملو از تماشاگر و روزهای پنجشنبه و جمعه هم در دو نوبت اجرا می شود.

همه ی عناصر موجود در این "نمایش – موسیقی" اعم از فیلم ، شعر، داستان، نمایش  به نوعی به هم مربوط و در هم  تنیده و یک دیگر را تکمیل می کنند. اما آن چه در این اثر به چشم می آید این است که تماشاگر، ضمن لذت از نواهای فولکلوریک و انتزاعی، با مفاهیم اشعاری لطیف و ایضا گفتار و کردار نمایشی قصه ای مربوط به شخصیت های فیلم که (قطعاتی از آن روی پرده پخش می شود) را می بیند و با آن همراه می شود.

 سوال این است آیا رحمانیان این هنرمند با قریحه و نامهربانی دیده ی سال های نه چندان دور عرصه ی نمایش، با این ترکیب بندی، علاوه بر لذت بصری و شنیداری، چه سخن گفتنی و چه معضل حل نشده ای را یاد آور می شود؟ آیا می خواهد خاطرنشان کند که این موسیقی ها به عنوان بخشی از فرهنگ معنوی خلق های ما وجود داشته ولی در حال فراموش شدنند و لازم است یک بار دیگر بازسازی و به گوش و چشم دوستارانش رسانده شود و در آنان ایجاد لذت و شور کند؟ آیا می خواهد قدردان خالقان آثاری باشد که به نوعی فرهنگ معنوی کشورمان را غنا بخشیدند و می بخشند؟ آیا می خواهد هنر بازیگری را به نمایش بگذارد که در آن بازیگران، بدون دکور، نور، لباس و فضا سازی نمایشی که  یاری گر بازیگر است، هنر بازیگری خود را به نمایش بگذارند؟ باید گفت که آری همه این ها هست، اما رحمانیان، "مافوق هدف" دیگری را که در پس این همه دنبال می کند، این است که این قالی های خوش نقش و نگار عرصه های موسیقی ، فیلم، شعر، نمایش و غیره  را گره زنندگانی از طایفه ی رنج هست که مهجور مانده و از یاد ها رفته و یا در شرف از یاد رفتن اند. هدف نهایی رحمانیان دل سوزی و یاد آوری این آفرینندگان گم گشته و رها شده به حال خود است؛ ضمن این که  تو نه تنها در این قالی زیبا ، رنگ و آهنگ و نقش می بینی ، بلکه کسی را که این تار و پود را به هم گره زده را هم مشاهده می کنی . مقصود رحمانیان هم همین دیدن اوست. این هنرمند، این گره ها و گره زننده ها (بافنده ها) را خوب دیده و خوب به ما نشان داده است.

ظریفی تعریف می کرد: یک روز مردی به شاعری رسید و پرسید، تو چه می کنی که عالم و دانی، تو را می شناسند و دوستت دارند و به دورت حلقه زده سخنت را می شنوند؟ شاعر گفت : این ماه را در آسمان می بینی؟ مرد گفت : آری می بینم . شاعر گفت: حال چشم هایت را ببند، مرد چشم هایش را بست. شاعر پرسید آیا ماه را می بینی؟ مرد گفت خیر با چشمان بسته چطور می توانم ببینم؟ شاعر گفت : اما من وقتی چشمانم را می بندم ماه را زیبا تر از آن چه هست می بینم. به راستی شایسته است که گفته شود رحمانیان آن چه خیلی از ما نمی بینیم او همچون نقاشان  و شاعران، به چشم جان می بیند و به تصویر می کشد.

اما شوربختانه عجیب رسمی است که سازندگان اصلی این قالی های نفیس قلمرو موسیقی ، شعر، فیلم ، نمایش در پس این ساخته های زیبا از دیده ها پنهان می مانند و به فراموشی سپرده می شوند. کسی دیگر آن ها را نمی بیند و نامی از آنان نمی برد.

 گره این تار و پود را چه کسی جز باشو، بدوک، داش آکل؟ بابک بیات. منفرد زاده ، تقوایی، بیضایی ووو زده و می زند؟ این انسان های پرت شده، انسان  هایی که در خلق این آثار نقش اصلی داشتند، اکنون رها شده در پهنه ی این دریای پرتناقض اند. قهرمان کودک فیلم "باشو غریبه ی کوچک" که مجبور به سیگار فروشی است. قهرمان فیلم "بدوک" کجاست؟ چه می کند؟ "داش آکل" مان چرا دیگر نمی تواند در مملکت خودش کار کند؟ ووو

این تار عشق و پود تنها ماندگی را بازیگرانی مجرب و کار بلد و نام آشنا همچون : علی عمرانی ، رامین ناصر نصیر، امیر کاوه آهنین جان، علی سرابی، ژاله صامتی ، هومن برق نورد، مهتاب نصیری پور، در کنار جوانتر های هنر نمایش، اشکان خطیبی، هانا کامکار، پرستو رحمانی، الهام نامی، مارال بنی آدم ، میلاد حمیدی، سها سنا جو، به هم گره می زنند و نقش های دیدنی، شنیدنی، به یاد ماندنی بر قالی صحنه ی تئاتر شهر می بافند. و ما تماشاگران دوستار خویش را با یک چشم خندان و با چشمی دیگر گریان اما دلی پراز امید راهی منازل می کنند. امید از آن که می  بینیم فرهنگ سازانی بودند و هستند که در منتهای متانت می آفرینند و به آیندگان می سپارند. این قصه ای ازلی و ابدی است و این کاروان را سر باز ایستادن نیست.

رحمانیان در عین حال یاد آور می شود، مباد که به مجموعه ی ارزش های مادی و معنوی که محصول تلاش قرون و اعصار هموطنانمان بوده و نام فرهنگ و تمدن به خود گرفته است بی اعتنا شویم و مسحور و خود باخته ی تولیدات ناقص الخلقه ی مدرنیته گردیم و در مقابل نیروهایی که هدفشان دانسته و ندانسته دور نگاه داشتن از هنر و فرهنگ اصیل این مرز بوم است، با فراموش کردن آفرینندگان این فرهنگ در مقابل تهاجم فرهنگ های بیگانه، خلع سلاح شویم. چه انسان ها که برای آفرینش فرهنگ مادی، یعنی تکنیک، تجارب تولید آثار مادی عرق ها ریختند و جان ها کندند تا هویتی به نام ایران باقی بماند، و همدوش آنان چه هموطنانی که سوختند و ساختند و کار کردند و  ارزش های معنوی علمی، هنری و ادبی ، فلسفی  اخلاقی، آفریدند. فردوسی خود گفت که چه کرده است: (بسی رنج بردم در این سال سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی) و این چه پشتوانه معارفی است که سروده ی جهانی " سعدی " بزرگ ما را بر سر در سازمان ملل نقش می زند. یا چه قدرتی است که " گوته " شاعر و فیلسوف بلند مرتبه ی آلمانی را وا میدارد تا در مقابل " حافظ " بزرگمان کلاه از سر بر دارد و یا رئیس جمهور قدرتمند ترین کشور جهان را مجبور می کند تا در نوروز به ایران و ایرانی شاد باش و درود بگوید.

در مقابل این خیل هنرمندان، موسیقی و شعر و ادب و سینما، آیا بازیگران تئاتر حرفی برای گفتن داشتند؟ آری به راستی که این بازیگران بدون هیچ نوع کمکی، تنها به قوه خیال خود، قصه ها را با ساز حنجره و بیان و بدن خود به خوبی نواختند و باز آفرینی کردند و روی همه بازیگران این میدان را سفید کردند. حق است در مقابل گل های سرسبد شان علی سرابی، علی عمرانی، ناصر نصیر، نصیر پور ، صامتی، و همه آنان که نامشان پیش تر رفت، کلاه از سر برداریم.

در پایان این (نمایش – کنسرت) ، شاید شصت نفر از مولدان آن به صحنه می آیند و تماشاگران، همگام با نوای یکی از ملودی ها، از صمیم دل همراهی  با شکوهی را با دست زدن های خود شکل می دهند و نمایشی ویژه، بداهه و هیجان انگیزی ایجاد می کنند و با لب هایی خندان و با اشگ شادی و امید بر یک چشم، و اشک غم انسان هایی که از یاد ها رفته و یا در حال رفتنند، بر چشم دیگر، اما سرشار از شور و سرور و امید سالن را ترک می کنند.

 

 

 

بالا